مردم یا دولت؛ مقصر کیست؟!

در شرایطی که کرونا بار دیگر اوج گرفته و بر شمار قربانیان آن افزوده شده است مدام بر تقصیر مردم در شکل گیری این وانفسا تأکید می‌شود. اما به راستی مقصر کیست؟ مردم که توصیه‌ها را جدی نگرفتند یا دولت که بر بازگشایی‌ها اصرار داشت؟ پرسش‌هایی که مزدک دانشور انسان شناس در گفتگو با فرارو به آنها پاسخ گفت. این گفتگو را در ادامه می‌خوانید:

چه دلایلی وجود دارد که دراوج گرفتن دوباره کرونا مردم و قربانیان مقصر شناخته می‌شوند؟
در ابتدا به دلایل بنیانی و انسان شناختی مقصرشمردن قربانیان اشاره می‌کنم. استاد راهنمای من پروفسور زیگون کتابی دارد به نام "اخلاقیات مربوط به بازپروری اعتیاد در روسیه نئولیبرال" که در آن به کمپ‌های ترک اعتیاد کلیسای ارتدکس روسیه پرداخته است. او در این کتاب به درون این کمپ‌های بازپروری نقبی زده و ادبیات مذهبی مورد استفاده کشیش‌های ارتدکس برای افراد مقیم را تحلیل گفتمان کرده است. او به این نتیجه رسیده که نظام اخلاقی این کمپ‌ها در حقیقت شباهت بسیاری به نظام فرهنگی مورد تشویق دولت‌های نئولیبرال دارد. در این کمپ‌ها به افراد معتاد یاد داده می‌شود که اعتیاد آن‌ها فقط و فقط تقصیر خود آنهاست و آن‌ها هستند که باید تاوان گناهشان را با کفاره و رنج پس بدهند.
 
در این کمپ‌ها به ساختار اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی هیچ توجهی نمی‌شود و فرد سوژه تغییر است. این تفسیر از آسیب و بیماری در کلیسای ارتدکس روسیه به شدت شبیه به نگرش دولت‌های نئولیبرال است که در آن فرد مسوول خوشبختی و یا بدبختی خود است و جامعه یا از نظر آن‌ها وجود ندارد و یا اصولا وظیفه‌ای نسبت به فرد ندارد. دولت در این نگاه یک دولت حداقلی است که نقش نگهبان شب را بازی می‌کند و فقط در هنگام مناقشه ظاهر می‌شود و البته می‌توان حدس زد که این نگهبان شب! به نفع نیرو‌های فرادست همیشه آماده جانفشانی است. چنانکه در دولت تاچر اعتصاب دوساله معدنچیان با خشونت تمام سرکوب شد و در شیلی پینوشه مردم سرکوب شدند تا قیمت‌ها آزاد شود! در واقع یک اتحاد مقدس بین محافظه‌کاری و نئولیبرالیسم!

این انگاره یا پیش فرض سالهاست که بخش جدایی ناپذیر از گفتمان دولتمردان ایران است. در حوادث جاده‌ای تقصیر از آن رانندگان است و هیچ اشاره‌ای به این نمی‌شود که چرا ما در کنار عقب مانده‌ترین جوامع در زمینه کشتار شهروندان در جاده‌ها قرار داریم. در سقوط هواپیما قصور از خلبان است که یا خواب آلود بوده و یا به هشدار‌ها بی توجهی کرده است و هیچ صحبتی از مسولیت شرکت‌های هواپیمایی در تأمین رفاه و آسودگی خلبان نمی‌شود. در پزشکی نیز این مسأله تکرار شده است. پزشکان تا آنجا که می‌توانند تقصیر مشکلات بیمار را به گردن خود بیماران می‌اندازند که فرهنگ غذاخوردن صحیح، فرهنگ ورزش کردن درست و فرهنگ زندگی کردن خوب را نمی‌دانند. در بیان این پزشکان هیچ توجهی به ساختار‌های محدودکننده (چون قیمت بالای مواد غذایی با کیفیت، چون گوشت قرمز و آجیل و قیمت پایین غذا‌های آشغال یعنی غذا‌های پرکربوهیدرات و قندی) نمی‌شود، به فشار کاری بالا و استراحت اندک، به مسکن کوچک و بی کیفیت و شلوغی خانه‌ها، به نبود سیاست‌های حمایتی و بازتوانی، به ساختار نامناسب شهری برای تحرک، به محدودیت‌های پوششی و ورزشی بانوان و ... تقریبا هیچ چیز دیگری اعتراض ندارند و فقط بیماران را مقصر می‌شمرند. از آن سو دولت و دستگاه قضایی هم وقتی نوبت به رسیدگی پرونده‌های پزشکی می‌رسد، پزشک معالج را مقصر آسیب وارده به بیمار می‌دانند. در این احکام قضایی اشاره‌ای به ساختار درست پذیرش و تریاژ بیمار و پرستاری مناسب و یا حتی شیوه آموزش پزشکی و نحوه پزشک پروری در بیمارستان‌ها و نظام تحقیر نظام‌مند دانشجویان در بیمارستان‌های آموزشی نمی‌شود و فقط با یک حکم عمل به تکلیف شده و خیال مجری و قاضی و جامعه راحت می‌شود.

جایی که این گفتمان در زبان مردم و دولت یکی می‌شود، طلب مجازات برای جنایتکاران و افرادی است که با جرایم‌شان احساسات عمومی را خدشه‌دار کرده‌اند. مثلا در مورد کشته شدن رومینا مردم و دولت یکصدا خواهان اشد مجازات برای پدر رومینا شدند و یا بسیاری را می‌شناسم که علی رغم تحصیلات بالا از مجازات‌های خشن برای کودک‌آزاران، اعدام و حدف فیزیکی معتادان خیابانی، عقیم کردن زنان کارتن خواب و ... دفاع می‌کنند. مردم و دولت در این بیان و نظر، فرد را به صورت کامل مقصر می‌شمارند و برای خودشان هیچ قصوری قایل نیستند. انگار نه انگار که دولت باید قوانین حمایتی برای زنان و کودکان تدوین کند و اگر تدوین کرده نباید آن را چندین سال معطل بگذارد. مردم نیز در تقویت گفتمان ناموس محور و خشونت پرداز اصلا مقصر نیستند و فقط یک پدر جنایتکار وجود دارد که باید از روی زمین برداشته بشود.

دقت کنید که نقطه تلاقی گفتمان دولت و مردم در زبان روان شناسان قابل ردیابی است. تا به حال از خود پرسیده‌اید که چرا صدا و سیما پر از روان شناس است و خبری از جامعه شناس و انسان شناس در برنامه‌های تحلیلی نیست؟ چون روان شناسانِ غیراجتماعی بر فرد متمرکز هستند. آن‌ها مداوم در گوش ما می‌خوانند که "بابا دیگران دارند زندگی می‌کنند تو چرا باید افسرده باشی؟ تو باید خودت را با محیط تطبیق بدهی! تو باید با همسرت بسازی و صبور باشی! تو باید بی‌آیندگی را ببینی و باز هم فکر کنی که خوشبختی! همه این بدبختی‌ها تقصیر خودته! کسی رو به خاطر بدبختی‌هات سرزنش نکن! " این سخنان دقیقا از دهان صاحبان کمپ‌های بازپروری کلیسای ارتدکس، سیاستمداران نئولیبرال و روشنفکران راستگرا بیرون می‌آید.
 
چه دلایل دیگری در مقصرنمایی از مردم وجود دارد؟
سیاسی کاری وزارت بهداشت. ما هر روز شاهد هستیم که متولیان وزارت بهداشت دهان به شکوه و شکایت از مردم باز می‌کنند و مداوم ادعا می‌کنند که مردم رعایت نکرده‌اند، مردم مراقب نبوده‌اند، مردم فاصله گیری اجتماعی را مراعات نکرده‌اند و اکنون ما با موج دوم کرونا (یا ادامه همان موج اول) روبه رو هستیم. به خصوص که بر روی عزا و عروسی متمرکز می‌شوند و حتی با نشان دادن داماد مدهوشی زیردستگاه تنفسی و با عدم رعایت اخلاق پزشکی سعی دارند برای بیان خود شاهد نیز دست و پا کنند.

در اینکه عزا و عروسی و کلا هرگونه اجتماعی باعث انتشار ویروس‌های تنفسی می‌شود، شکی نیست و رفتاری است که افراد باید از آن پرهیز کنند. اما سوال اصلی از فرمانده ستاد کرونای تهران این است که آیا ایشان نمی‌داند سوار شدن به مترو، شرکت در یک عزای دسته جمعی حدودا یک میلیونی است؟ آیا ایشان نمی‌داند که سوار شدن به اتوبوس از شرکت در یک عروسی خطرناکتر است؟ آیا ایشان نمی‌داند که حضور در محل کار و رسیدگی به ارباب رجوع از سراسر نقاط شهر به پخش ویروس در منطقه‌ای به وسعت یک شهر موثر است؟ آیا ایشان به عنوان یک پزشک عالی رتبه نمی‌داند که پرستاران باتجربه بیمارستان در امر کنترل عفونت کم و کاستی‌هایی دارند چه برسد به کسبه و فروشندگان؟ آیا ایشان از وسعت عفونت‌های بیمارستانی بی خبر است که فکر می‌کند با یک بخشنامه می‌تواند رفتار نانوا و قصاب و گارسون را تغییر بدهد؟ آیا ایشان نمی‌داند که بازگشایی کسب و کار‌ها از سوی دولت چه پیامی برای جامعه دارد و باعث می‌شود افراد از پوسته مراقبت و توجه بیرون بیایند؟... آقای دکتر نمکی و زالی همه این حرف‌ها را می‌دانند، اما مثل همه دولتمردان نئولیبرال و روان‌شناسان راستگرا قربانیان وضعیت را مقصر قلمداد می‌کنند.
 
این خصلت دولتمردان نئولیبرال را می‌توان در رویکرد به سفر‌های نوروزی نیز مشاهده کرد. یکی از متولیان ستاد کرونا گفته بود که باید برای خروج از شهر‌ها عوارض ببندند و قیمت بنزین را در پایانه‌های بین شهری افزایش بدهند تا تمایل مردم به خروج از شهر‌ها کم بشود! معنای دیگر این حرف این است که جاده‌ها را از فرودستان و پرایدسواران خالی می‌کنیم تا لندکروز‌ها و شاسی بلند‌ها به راحتی در جاده‌ها جولان بدهند و ثروتمندان به راحتی به ویلا‌های خوش ساخت و نقشه‌شان برسند. وقتی متولیان ستاد کرونا چنین افرادی باشند مقابله با کرونا نیز به همین وضعیت می‌رسد.

بحث بعدی سوء استفاده از فداکاری کادر درمان است. تقصیرانگاری مردم از سوی مسوولان وزارت بهداشت به ایجاد عذاب وجدان در افکار عمومی هم رسیده است. مسوولان وزارت بهداشت مداوم اعلام می‌کنند که کادر درمان بیمارستانی خسته و فرسوده شده‌اند و در لباس‌های محافظت از کرونا عرق سوز و تشنه لب هستند و حتی عکس صورت پرستار برزیلی را به عنوان پرستار ایرانی به رخ مخاطبان می‌کشند و از خستگی او برای خودشان آبرو می‌خرند. این رویکرد سیاسی کاری محض است.

نسبت پرستار به بیمار در ایران در بدترین میزان خود نسبت به کشور‌های توسعه یافته و یا در حال توسعه است. یعنی پرستاران در حالت معمول نیز بیشتر از همتایان خارجی خود کار می‌کنند و باید به تعداد بسیار زیادی بیمار رسیدگی کنند (که امکان آن عموما وجود ندارد و ما دچار پدیده‌ای به نام همراه بیمار! در بیمارستان شده‌ایم که باید بخشی از وظایف پرستاران را انجام دهد). در ابتدای همه گیری کرونا بحث استخدام پرستاران بیشتر مطرح شد و بعد مشخص شد که با این پرستاران قرارداد‌های سه ماهه (۸۹ روزه؟!) بسته‌اند و چند هفته پیش و با فروکش موقت کرونا می‌خواستند عذر آن‌ها را بخواهند!

در همان دوره و با توجه به فشار افکار عمومی بر وزارت بهداشت به رزیدنت‌ها (یا دستیاران تخصصی) مشارکت کننده در درمان کرونا مبالغی به عنوان کارانه و تشویقی داده شد. این پزشکان جوان با کار طاقت فرسای بیمارستانی مجبور به کار بدون بیمه بودند و حقوق آن‌ها به بهانه اینکه تحت آموزش قرار دارند زیر خط فقر قرار دارد. در حال حاضر وزارت بهداشت قصد دارد به جای دادن حق و حقوق یک کارگر صرف، به آن‌ها وام بدهد و در آینده از آن‌ها بستاند! یعنی شیوه بدهکارسازی آینده که نظام آموزشی آمریکا را به شدت تخریب کرده و بسیاری از فارغ التحصیلان را در معرض فقر مدام قرار می‌دهد.

سومین نکته بی توجهی وزارت بهداشت به ایمنی و سلامت کادر درمان است. تا آنجا که نماینده سازمان جهانی بهداشت از سلامت و ایمنی کادر درمان ایران به واسطه عدم دسترسی به وسایل و تجهیزات حفاظتی گلایه کرده است. میزان بالای مرگ و میر و ابتلای کادر درمان نیز نشانه‌ای دیگر از این عدم توجه و کفایت مسوولان وزارت بهداشت است و این افراد به جای آنکه مسوولیت بپذیرند، بیمار شدن کادر درمان را به گردن مردم می‌اندازند و در مردم عذاب وجدان ایجاد می‌کنند.

مسوولان وزارت بهداشت فکر می‌کنند با اینکار‌هایی که می‌کنند روحیه مبارزه و مقابله با کرونا برای کادر درمان و به خصوص دو قشر پرستار و دستیاران تخصصی باقی می‌ماند؟ این نهایت برج عاج نشینی است که خود در اتاق‌های دلباز بنشینی و از رنج و دردی که کادر درمان می‌کشند برای خود پناهگاهی بسازی و با چماق عذاب وجدان افکار عمومی را منقاد خود کنی.

دلایل گسترده شدن مجدد کرونا و قصور مسوولین چه بود؟این سوال بسیار پرسیده می‌شود که چرا مردم رعایت نمی‌کنند. مگر از وخامت بیماری و میزان مرگ و میر آگاه نیستند. پس چرا؟
اولا باید گفت که فاصله بین دولت-ملت به حداکثر خود رسیده است. مردم کمترین میزان اعتماد به آمار و ارقام اعلامی و میزان گسترش ویروس کرونا را دارند. در سوالی که از دکتر حریرچی در رابطه با وجود ۱۸ میلیون مبتلا شده بود، ایشان احتمال وجود این تعداد ابتلا را رد نکرد. حال اگر فرض کنیم که ۱۸ میلیون مبتلا داشته ایم آیا میزان مرگ و میر و بستری با آماری که وزارت بهداشت هر روز اعلام می‌کند خوانایی دارد؟ وقتی عضو شورای شهر (که از تعداد متوفیان در بهشت زهرا اطلاع دقیق دارد) به آمار وزارت بهداشت تشکیک وارد می‌کند، تکلیف مردم عادی روشن است.

با این همه در میانه فروردین ماه همراهی دولت-ملت به حداکثر خود رسید. یعنی بدون اینکه دولت حمایتی از مردم کند و با آنکه دولت با وعده وام ۱ میلیون تومانی فقیرترین لایه‌ها را به بدهکاران آینده! تبدیل کرده بود، مردم خود در خانه‌ها ماندند و سنت چند هزارساله ۱۳ به در را برگزار نکردند. این میزان حمایت از برنامه‌های دولتی که هیچ حمایتی از مردم خود نکرده بود، به راستی جای تقدیر داشت. اما مسوولان وزارت بهداشت و دولتمردان تمامی دستاورد‌ها را به جیب خود ریختند و اعلام کردند که برنامه‌های آن‌ها بوده که باعث موفقیت شده و دیگر کشور‌های خارجی مداوما تماس می‌گیرند و خواهان درس گیری از موفقیت‌های وزارت بهداشت هستند؟!

حال که کرونا دوباره شعله‌ور شده است معلوم شده که برنامه دولت یعنی طرح فاصله‌گذاری هوشمند، چیزی جز ورقی بر باد نبوده است و فقط مردم بوده‌اند که در فروردین ماه با فداکاری و خانه نشینی و تحمل فقر و نداری، بدون حمایت دولت باعث کاهش شیوع کرونا در آن بازه زمانی شده‌اند و دولت در رابطه با همه گیر کرونا فقط نقش منفی داشته است؛ چنانکه با بازگشایی‌های شتاب‌زده و بدون برنامه میزان مرگ و میر را به بالای ۲۰۰ نفر رسانده است، البته بر مبنای آمار رسمی!

بسیاری از این هزاران نفری که در چند ماه گذشته فوت کرده‌اند، می‌توانسته‌اند زندگی شاد و سالمی را سال‌ها تجربه کنند، اما به خاطر غرور و مسوولیت ناپذیری دولتمردان اکنون در سینه قبرستان خفته‌اند و حتی از مجلس ختم و بدرقه‌ای درخور نیز محروم مانده‌اند.

اکنون که شکست بی برنامگی‌های وزارت بهداشت و دولت علنی شده است، وزیر بهداشت در قامت اپوزیسیون جلوی دوربین‌ها می‌آید و با بغضی در گلو گوی انتقاد از دولت، اقتصاددانان و مردم را از روزنامه نگاران و روشنفکران منتقد می‌رباید! انگار نه انگار که مسوولیت قانونی وزارت بهداشت حفاظت از جان و سلامتی شهروندان است و باید با تجهیز آزمایشگاه‌ها، یکپارچه سازی انجام تست، تولید مواد و اقلام حفاظتی و تجهیز مراکز بهداشتی در شهر‌ها و روستاها، به راه اندازی پرونده الکترونیک، استانداردسازی محیط‌های کاری، حمایت از فرودستان و لایه‌های ضعیف اجتماع با هماهنگی دولت و وزارت رفاه از گسترش و شیوع بیماری جلوگیری می‌کرد.

وزیر بهداشت در قامت اپوزیسیون از همه شاکی است. از دولت که پشتیبانی لازم را ندارد. از اقتصاددانان که دو راهی نان و جان را به او نشان داده‌اند. از مردم به خاطر اینکه در عروسی و عزا شرکت داشته‌اند. اما وزیر بهداشت و درمان از همه عیوب و تقصیرات مبراست و گل بی عیب است! کسی از ایشان نمی‌پرسد که چرا ماسک از ابتدا اجباری نشد و چرا تولید و توزیع ماسک اجتماعی نشده و امکان دسترسی محرومان، کارگران، زحمتکشان و فرودستان و بی صدایان جامعه به ماسک فراهم نیامده است. چرا تست کرونا تا این حد گران و از دسترس اقشار پیش گفته دور است. چرا کادر بیمارستانی تا این حد خسته و بی‌دفاعند، حال آنکه راه حل‌های روشن برای رسیدگی به احوال آن‌ها وجود دارد و تحت اختیار وزارت بهداشت و ستاد ملی کرونا قرار دارد.

بوروکرات‌هایی، چون وزیر بهداشت عموما در نقش اپوزیسیون ظاهر می‌شوند تا مسوولیت کار‌های کرده و نکرده خود را نپذیرند. از آنجایی که آن‌ها به حقوق و زندگی راحت خو گرفته‌اند و در بخش خصوصی هم جایگاهی ندارند، به این سادگی حاضر به دل کندن از صندلی وزارت و صدارت نیستند. به راستی وزیر بهداشت مسوولیت جان‌های از دست رفته را روی دوش خود حس نمی‌کند؟ و اگر می‌کند چرا کاری نمی‌کند؟ و اگر کاری نمی‌تواند انجام بدهد چرا با استعفا و خداحافظی اعتراض خود را نشان نمی‌دهد؟ آیا این شیوه دولتمردی است که قرار بود اهمیت وزارت و صدارت از آب بینی بز برایش بی‌ارزشتر باشد؟
منبع: فرارو

چاپ

راه‌حل‌های یک‌شبه برای آلودگی هوا سراب است

گفت‌وگو با مزدک دانشور، انسان‌شناس پزشکی، درباره راه‌های عملی مقابله با آلودگی هوا

همشهری-نمی‌توانیم نفس بکشیم. آسمان شهر سیاه شده و چندان کاری از ما ساخته نیست جز آ‌نکه بچه‌ها را به مدرسه نفرستیم. شهر را تعطیل کنیم یا طرح زوج و فرد برای تردد خودروها در نظر بگیریم. چرا هر سال با این مسئله دست به گریبانیم و چرا در هیچ‌یک از این سال‌ها راهی را برای نجات نفس‌ها از این هوا پیگیری نکرده‌ایم. آیا راه‌های کوتاه‌مدت تغییر، قابل اعتنا و اهمیت است؟ از مزدک دانشور، انسان‌شناس پزشکی خواستیم به این سؤالات پاسخ دهد.

آلودگی هوا مسئله تازه‌ای نیست و صحبت از آن نیز تقریبا هیچ نکته تازه‌ای ندارد. همه‌‌چیز درباره آلودگی گفته شده، اما هر سال دوباره همان حرف‌ها تکرار می‌شود. چرا قرار نیست چیزی تغییر کند؟
اجازه دهید از رویکرد دولت‌ها و جامعه روشنفکری به مسئله آلودگی هوا شروع کنم و نشان دهم که رهیافت «سرزنش قربانی» تا چه حد ابتر است. حتما شعارهای دولت در زمینه مصرف آب را به‌خاطر دارید که شهروندان را به مصرف کمتر آب آشامیدنی و هدر ندادن آن دعوت می‌کند. هم‌اکنون که محیط‌زیست بدل به موضوع مهمی شده پلاستیک همان جایگاه را در شعارها پیدا کرده است. از دولت گرفته تا روزنامه‌نگاران و روشنفکران، مردم را به مصرف کمتر پلاستیک دعوت می‌کنند. البته بخش کوچکی از آنچه گفته می‌شود صحت دارد. اما بخش عظیمی از این کوه یخ، در شیوه تولید سرمایه‌دارانه و سوءمدیریت دولتی نهفته است. دولت در لوای شعار کمتر مصرف کنید، سوءمدیریت منابع آب را در امر کشاورزی پنهان می‌کند. آنها این را پنهان می‌کنند که 82درصد آب استحصال شده صرف امور کشاورزی می‌شود و کشاورزی خرده مالکی و غیرمکانیزه در ایران همراه با تقسیم مداوم زمین‌ها، بهره‌وری و کارایی بسیار اندکی دارد و با کمک مصرف بالای آب قیمت‌های خود را متعادل نگاه می‌دارد. درباره پلاستیک هم دولت‌ها این نکته را پنهان می‌کنند که خود موجد تولید و مصرف بالای پلاستیک بوده‌اند. در سال‌های دهه 1360 تقریبا استفاده از کیسه پلاستیکی در خرید امری نادر بود. زنان و مردان از زنبیل استفاده می‌کردند و میوه‌ها و دیگر خوراکی‌ها در پاکت‌های کاغذی ارائه می‌شد. شیشه‌های نوشابه پس از مصرف به بقالی‌ها عودت داده می‌شد و پلاستیک تا این حد در زندگی ما وارد نشده بود. این دولت بود که با انواع مجوزها به صنایع، مصرف هرچه بیشتر پلاستیک را دامن زده و چنین فاجعه‌ای آفرید.
استفاده از اتومبیل شخصی نیز تابع چنین وضعیتی بود. در زمان شاه داشتن کارخانه اتومبیل‌سازی آرزوی دیرینه دولتمردان به‌حساب می‌آمد. تا آنجا که هویدا سوار بر پیکان خود به محل کار می‌رفت و شاه در مراسم مربوط به کارخانه ایران‌ناسیونال شرکت می‌کرد و به دولتمردان برای بازکردن عرصه برای کارخانه‌های اتومبیل‌سازی فشار وارد می‌آورد. در همان دوران ترافیک آزار‌دهنده تهران و آلودگی هوا آغاز شد. پس از پایان دهه 1360و آغاز دوره سازندگی، پلتفرم مونتاژ و واردات خودروی شخصی در اولویت قرار گرفت. دیگر وسایل حمل‌ونقل عمومی در اولویت دولت سازندگی نبود. از سویی به این علت که روابط جهانی مناسبی وجود نداشت، مونتاژ و واردات خودروهای کم کیفیت از شرق آسیا در دستور کار قرار گرفت و با استانداردهای پایین بنزین در ایران ترکیب شد و آلودگی بحرانی تهران را در 30‌ساله اخیر آفرید. گره کوری که دیگر هیچ دولتی نتوانست آن را باز کند.
هزینه‌های اجتماعی تولید سرمایه‌دارانه چگونه محاسبه می‌شود؟
نکته مهمی که نگاه روشنفکران و روزنامه‌نگاران را به‌خود جلب نمی‌کند، هزینه‌های اجتماعی شیوه تولید سرمایه‌دارانه است. اجازه دهید اول در رابطه با این اصطلاح توضیح بدهم. در این شیوه کار به‌صورت اجتماعی تولید را به سرانجام می‌رساند. یعنی افراد بسیاری در روند تولید یک محصول مشارکت دارند، حال آنکه سود و منفعت به‌صورت فردی تخصیص پیدا می‌کند. متأسفانه عوارض تولید و مصرف نیز به‌صورت اجتماعی توزیع می‌شود. در این فرایند، جامعه و محیط‌زیست متضرر خواهند شد تا عده‌ای بهره‌مند شوند. برای روشن شدن موضوع مثالی می‌زنم. صاحب یک معدن در ایالات متحده آمریکا عده‌ای معدن‌کار را برای استخراج اورانیوم به‌کار می‌گرفت و به آنها حقوق پرداخت می‌کرد. صاحب معدن در چند سال فعالیت معدن میلیاردر شده و وقتی منابع معدن به پایان می‌رسید، معدنچیانی افسرده، شهری مرده، محیط‌زیستی چاک خورده و مسموم به‌جا می‌ماند. صاحب معدن هم با پول‌های به‌دست آورده در جزایر معاف از مالیات مشغول لذت‌بردن از زندگی می‌شد و مردم آن شهر با مسائل اجتماعی چون بیکاری، خودکشی، اعتیاد و از همه مهم‌تر محیط‌زیست آلوده دست به گریبان می‌شدند.
اما درباره هزینه‌های اجتماعی و محیط‌زیستی آلودگی هوا باید گفت که به گزارش سازمان جهانی بهداشت 91درصد جمعیت جهان در هوای آلوده تنفس می‌کنند. به‌عبارت دیگر از هر 10نفر 9فرد با هوای آلوده سرو کار دارند. 80درصد مردم شهرنشین در هوایی تنفس می‌کنند که آلودگی آن حتی از محدوده آلودگی اعلام شده از سوی سازمان جهانی بهداشت نیز فراتر است. آلودگی هوای شهرها بیشتر ناشی از سوخت‌های فسیلی در ماشین‌ها، فعالیت صنعتی کارخانه‌ها و مولدهای انرژی، بخارات ناشی از دفع زباله و مصرف انرژی‌های غیرپاک برای گرمازایی و دیگر فعالیت‌های شهروندان است. آمار مرگ‌زایی این «آلودگی بیرونی» در عرصه جهانی 4.2میلیون نفر در سال است. آمار بیماری‌زایی و مرگ‌زایی آلودگی هوا به گفته سازمان جهانی بهداشت به شرح زیر است: 29درصد از سرطان‌های ریه، 17درصد از بیماری‌های حاد ریوی و عفونت‌های ناحیه تحتانی ریه، 24درصد از سکته‌های مغزی، 25درصد از بیماری‌های قلبی-عروقی و 43درصد از بیماری‌های مزمن انسدادی ریه. این آمار شامل مرگ‌ومیر ناشی از این بیماری‌ها نیز می‌شود. با این محاسبات می‌توان فرض کرد که از هر 60هزار تهرانی که در سال می‌میرند، حدود 4هزار نفر در اثر آلودگی هوا فوت کرده باشند. اگر از باری که آلودگی هوا بر نهاد سلامت و درمان می‌گذارد بگذریم و فقط دیه 300میلیون تومانی این شهروندان تهرانی(و نه اصفهانی و شیرازی و...) را حساب کنیم، یکهزار و دویست میلیارد تومان -نفوس را از دست داده‌ایم. همانطور که گفتیم این فقط بخشی از بار اجتماعی آلودگی هواست و آثار بلندمدتی که بر سلامت عمومی و مغزی کودکان، زنان باردار و دیگر افراد حساس گذاشته می‌شود، سر به فلک می‌زند.(درنظر داشته باشید که من درباره آلودگی هوا با منشأ داخلی هم حرفی نزدم و فقط آلودگی هوای ناشی از سوخت‌های فسیلی مدنظرم بود.) با توجه به هزینه‌های بسیار بالایی که ذکر شد هر دولت و هر عقل سلیمی می‌پذیرد که باید تولید و مصرف اتومبیل شخصی در ایران (و حتی جهان) بسیار محدود شود. اما دولت‌ها کمیته امور عمومی تولید سرمایه‌داری هستند و نه نهادی برای خدمت به شهروندان عادی. یعنی صدای تولیدکنندگان خودرو در ایران همیشه بلند و نافذ بوده و دولت توانایی مهار زدن به آنها را ندارد. شما ببینید که سال‌هاست وعده داده می‌شود که تولید پراید متوقف خواهد شد. سال‌هاست که همه می‌دانیم خودروهای فرسوده باید از سطح شهر جمع‌آوری شوند. سال‌هاست می‌شنویم کامیون‌های فرسوده باید با انواع بهتر تعویض شوند. تولید و مصرف موتورهای کاربراتوری باید ممنوع شود و... آیا نامه ایران خودرو دیزل را به معاون رئیس‌جمهور به یاد دارید؟ آنها در آن نامه به بهانه تحریم‌ها خواهان معافیت خودروسازان از نصب فیلتر دوده شده بود. یعنی تحریم بدل به بهانه‌ای شده که خودروسازان از پرداخت هزینه‌های اجتماعی تولیداتشان شانه خالی کنند و این شهروندان هستند که باید هزینه‌های تحریم را با جان و سلامتی‌شان بپردازند.
آیا می‌توان با نگاه همه‌جانبه به مسئله این وضعیت را واکاوی کرد؟ چرا آلودگی هوای تهران قابل کنترل نیست؟
تا امروز همه طرح‌های کنترل آلودگی هوا- مبتنی بر کنترل ترافیک- شکست خورده است. اجازه بدهید به ریشه‌ها نگاهی بیندازیم. اول آنکه بخش عظیمی از بودجه شهری تهران و دیگر شهرهای بزرگ بر مبنای فروش تراکم قرار گرفته است. این مسئله به این معناست که در یک خیابان کوچک در تهران می‌توان شاهد برج‌های 12طبقه بود و تقصیر را به گردن دوران قبل از خود انداخت! این میزان تراکم ساختمانی، تراکم ترافیکی نیز به ارمغان می‌آورد. مال‌هایی که با اعمال نفوذ و فساد بالا رفته‌اند و یکی از آنها مسیر متروی نیاوران را مسدود کرده، تراکم وحشتناکی از عبور و مرور ماشینی است. ناامنی شهری هم یک نکته اساسی دیگر است. زنان و کودکان در معابر پیاده و به‌خصوص در ساعات تاریکی امنیت روانی ندارند و اکثر زنان سابقه‌ای از خشونت کلامی و فیزیکی در سطح خیابان را تجربه کرده‌اند و بسیاری از آنان ترجیح می‌دهند که با اتومبیل شخصی تردد کنند. پیاده‌روهای- حداقل تهران نیز - گویی چندان برای عبور و مرور افراد پیاده طراحی نشده و اگر از دست‌اندازها و بالا و پایین‌های آن بگذریم، پارک خودرو و موتور و یا علمک‌های گاز و وسایل مغازه‌داران، تردد در آن را سخت کرده است. در عین حال به‌خاطر ضعف حمل‌ونقل عمومی و ناکارآمد بودن آن برای رفت‌وآمد در شهرهای بزرگ به‌خصوص در ساعات شلوغی یا برای رفت‌وآمد به چند منطقه، به ناچار باید از اتومبیل شخصی بهره برد. فهرست بلند‌بالایی البته می‌توان از دلایل مردم برای استفاده از ماشین‌ نوشت اما به‌طور کلی می‌خواهم این نکته را برای شما باز کنم که استفاده از ماشین حتی در شرایط آلودگی شدید هوا نه به‌خاطر خودخواهی و بی‌اعتنایی به دیگران بلکه به‌خاطر اجبارهای واقعی و شرایط زیست شهری مردم است.
راه برون‌رفت از این موقعیت چیست؟ آیا می‌توان به بهبود وضعیت هوا امیدوار بود؟
راه‌حل‌های ژورنالیستی و یک‌شبه که به تیتر روزنامه‌ها راه پیدا می‌کند، سرابی بیش نیست. آلودگی هوای تهران چنان با زیست شهری ما پیوند خورده که برای باز کردن این کلاف در هم پیچ نیاز به یک جنبش اجتماعی است. در 30سال گذشته هیچ‌یک از نهادهای بروکراتیک نتوانسته‌اند کاری برای آلودگی هوای تهران و دیگر شهرهای بزرگ کنند و فقط اداره هواشناسی است که گاه با بشارت آمدن یک جبهه هوای بارانی موجب ابتهاج مردم می‌شود!! پس اگر راه‌حلی هست در به راه انداختن همراهی اجتماعی است که بتواند بر رخوت و افسردگی نهادهای بروکراتیک غلبه کند و از سوی دیگر مهاری بر سرمایه و سود انحصارگرایان باشد. نمایندگان مردم چه در شورا و چه در دولت بدون حضور مردم، نهادهای مردمی، احزاب و مطبوعات آزاد نمی‌توانند سرمایه و انحصار را به تمکین وادار کنند و بر تولید کارخانجات اتومبیل‌سازی محدودیت بگذارند. فقط درصورت اراده و خواست مداوم مردم و جنبش‌های اجتماعی است که می‌توان شیوه تولید و مصرف فردی را تغییر داد و از ساختن اتومبیل‌های فردی به سمت ساخت خودروهای جمعی و توسعه حمل‌ونقل ریلی پیش رفت. مثالی می‌زنم؛ به توسعه بزرگراهی نگاهی بیندازید. دو طبقه شدن بزرگراه صدر و ساختن بزرگراه امام علی هزینه‌های بسیاری برداشته است که اگر با نظارت جنبش‌های اجتماعی و مطبوعات آزاد همراه بود، این میزان بودجه می‌توانست به سمت ساخت راه‌آهن شهری و مترو تغییر جهت داده و سیستم مترویی پایتخت را تکمیل کند. به‌صورت خلاصه می‌خواهم بگویم که اگر نمایندگان‌مان را به حال خود رها کنیم، آنها به سرعت جذب سرمایه‌های بزرگ و انحصارهای قانون‌شکن می‌شوند و به جای تصویب قوانین به نفع حمل‌ونقل جمعی به سمت تسهیل مصرف اتومبیل شخصی پیش می‌روند و در راستای منافع فرادستان عمل می‌کنند و شهرها بیش از پیش در آلودگی و ترافیک و مرگ تدریجی غرق می‌شوند.
نسخه کوتاه‌مدت شما برای چنین وضعیتی چیست؟ 
در جواب به این سؤال باید بگویم که در ابتدا باید در انگاره‌ها و پیش‌فرض‌های دولتمردان ما تغییری ایجاد شود. باور به‌دست نامرئی بازار و اینکه اگر دخالت دولت کمتر شود، اوضاع بهتر خواهد بود، یک پیش‌فرض نئولیبرالیستی است. این پیش‌فرض بنیادگرا، هم در زمینه نظم‌دادن به بازار و هم در انتظام امور شهری به فاجعه ختم شده است. شما به وضعیت شهرهای بزرگ ایران بنگرید. نه نظم و سیاقی در ساختمان‌سازی وجود دارد و نه راحتی و خوشحالی در سیمای شهروندان دیده می‌شود. بگذریم از وضع 18میلیون حاشیه‌نشین و اسکان‌های غیررسمی و طردشدگی از فضای شهری و... این است نتیجه 30سال سیطره نئولیبرالیسم. دولت باید به نقش ترقی‌خواهانه و توسعه‌دهنده خود برگردد. در این صورت است که می‌توان برای آلودگی هوای تهران هم نسخه‌های کوتاه‌مدت نوشت. نخستین اتفاق در فعال کردن و جایگاه‌بخشی به شوراهای محلات است تا مشارکت شهروندان در تنظیم امور تضمین شود. سپس رفت‌وآمدهای شهری باید مکان‌یابی و زمان‌سنجی شوند. یعنی با کمک شوراهای محلات مشخص شود که رفت‌وآمدهای اصلی شهروندان به کدام‌سو و در کدام ساعت‌هاست. مزیت‌ها و معایب هر محله سنجیده شود و پیاده‌راه‌های آن محلات بدل به پیاده‌رو شوند. بسیاری از کوچه‌های تهران فقط مسیر گذر اتومبیل دارد و خودروها همه جای این کوچه‌ها پارک هستند. با کمک و نظارت شوراهای محلات می‌توان و باید شهر را به شهروندان پیاده، زنان، کودکان، افراد توانخواه، زنان و مردان مسن بازگرداند و امکان تردد پیاده را برای آنها میسر کرد. این مسئله نیاز به مداخله دولت و مشارکت شهروندان از دو سو دارد. یعنی آنچه استادم تجدد رایزنانه می‌خواند.
مرحله بعدی ایجاد یک نظام هماهنگ تردد جمعی است. غیر از دوچرخه می‌توان از تکنولوژی‌های جدید برای رفت‌وآمدهای کوتاه بهره گرفت. به‌خصوص که حمل خریدها و دیگر اقلام ضروری شهروندان نیاز به چیزی بیش از عضلات انسانی دارد. در همین راستا باید ایستگاه‌های تاکسی در گردش تعبیه کرد که براساس نظام زمانبندی از پیش تعیین شده حرکت خود را آغاز کنند و نه با پرشدن اتومبیل. موضوعات مالی عموما پیچیده هستند اما می‌توان برای این رانندگان یک پرداختی ثابت درنظر گرفت که بتوانند بدون توجه به پر شدن ماشین و فقط با نظر به زمانبندی حرکت خود را آغاز کنند. در همین راستا می‌توان یک نظام الکترونیک نیز برقرار کرد که همه شبکه‌های محلات را به حمل‌ونقل ریلی یا BRT وصل و زمانبندی حرکت و رسیدن به مقصد را برای شهروندان مشخص کند.
از طرف دیگر پلیس راهنمایی رانندگی باید تبدیل به پلیس شهروندی شده و کاملا تحت اختیار شهرداری‌ها انجام وظیفه کند. با کمک این پلیس باید طرح‌های محدودیت و ممنوعیت کاملی را در شهرها عملی کرد. یعنی به جای شهرفروشی و فروش طرح ترافیک- که نفع شهروندان فرادست و صاحبان اتومبیل است – ممنوعیت کامل تردد خودروهای خصوصی را در منطقه طرح ترافیک اعلام کرد و استثنائات بسیار محدودی را برای این ممنوعیت قائل شد و همه این استثناها را باید به‌صورت کاملا شفاف در اختیار شهروندان قرار داد. همه شهروندان باید بدانند که چه استثناهایی وجود دارد و حتی شماره خودروهایی که از این قاعده برخوردارند به‌صورت کاملا شفاف در اختیار شهروندان قرار بگیرد. برای آنکه حمل‌ونقل جمعی بتواند با سرعت مناسبی تحرک داشته باشد، پلیس شهری باید ممنوعیت‌های زوج و فرد را در ساعات اوج ترافیک از درب منازل اجرا کند. یعنی در روزهای فرد از ساعت 16تا 20تردد خودروهای زوج مطلقا میسر نباشد. از آن سو به کمک نظام یکپارچه شهری، صاحبان خودروها شناسایی شده و به هیچ صاحب خودرویی اجازه داشتن اتومبیل‌های شخصی با پلاک‌های متفاوت زوج و فرد داده نشود. از طرف دیگر در هنگام معاینات فنی میزان کیلومتر کارکرد سالانه اتومبیل‌های شخصی سنجیده شود و براساس استفاده از اتومبیل مالیات تصاعدی گرفته شود. این مالیات می‌تواند براساس مدل خودرو، خارجی بودن آن و حجم موتور نیز تغییر کند. اتومبیل‌های لوکس و به قول امروزی‌ها لاکچری نیز باید مالیات مضاعفی را پرداخت کنند.
می‌ماند مسئله تأمین بودجه این طرح‌ها. همانطور که گفتم در ابتدا باید نحوه تفکر دولتمردان عوض شود و نظام مشارکت شهروندی نیز تقویت شود تا بتوان بودجه را از مالیات شهروندی تأمین کرد. بهترین منبع تأمین این بودجه‌ها مالیات بر خانه‌های خالی در شهرهاست. گفته می‌شود که 3.5میلیون خانه خالی در ایران وجود دارد (از میزان خانه‌های نیمه‌خالی یعنی ویلاها و... می‌گذرم) اگر از این خانه‌ها مالیات تصاعدی گرفته شود دو اتفاق مهم رخ می‌دهد. اول اینکه حبس‌شدگی مالی عظیمی که در مسکن موجود است به حرکت درآمده و باعث می‌شود که شهروندان بسیاری که به واسطه احتکار مسکن از خرید خانه ناتوان شده‌اند، بتوانند خانه‌ای برای خود بیابند و نقدینگی را در این بازار به حرکت بیندازند. دومین مزیت این طرح این است که اختصاص این منبع مالی به شهرداری‌ها دست آنها را برای تغییراتی سریع و انقلابی باز می‌کند. مزیت حمل‌ونقل جمعی باید به سرعت شهروندان را جذب خود کند و اگر نه با حرکت تدریجی و کند شهرداری‌ها ترافیک و آلودگی هوا میهمان همیشگی بدن‌های ما خواهد بود و شور و شوق شهروندان برای تغییر و حرکت را به سرعت بدل به یأس می‌کند.

خبرنگار: نگار حسینخانی

چاپ

اقتصاد بیمار در بیمارستان‌ها چطور شکل گرفت؟

بهداشت و درمان، به یک صنعت تمام عیار تبدیل شده‌است. اقتصاد سیاسی بیمارستان‌ها، مساله‌ای است که در زندگی همه تاثیری جدی دارد اما کمتر به آن پرداخته شده است. از یک طرف جان و مال شهروندان و از طرف دیگر صنعت بیمه با آن درگیر است. موارد میدانی زیادی دیده می‌شود که بیمارستان‌ها و پزشکان، هزینه‌های اضافی به بیماران تحمیل می‌کنند یا تعداد شب‌های بستری را بیهوده بالا می‌برند و پول آن را هم از بیمه‌ها دریافت می‌کنند. ریشه اقتصادی چنین ماجراهایی کجاست؟

«مزدک دانشور»، انسان‌شناس پزشکی که مطالعات و پژوهش‌های جدی در حوزه اقتصاد بهداشت و درمان داشته، در گفت‌وگو با ایرنا به تحلیل چنین چالش‌هایی پرداخته است. از نگاه دانشور، سرمایه و پزشکی با هم پیوند خورده‌اند؛ به این معنا که یک بیمارستان خصوصی و یا یک بیمارستان دولتی با بخش‌های خصوصی شده، در حقیقت یک بنگاه اقتصادی یا بخشی از آن است که باید سود سرمایه‌گذاری را بازگرداند. او هم‌چنین در این گفت‌وگو که متن کامل آن در ادامه آمده، از تبانی بخش خصوصی رانتی شرکت‌های سودجو با پزشکان برای استفاده از داروها و تجهیزات خاص صحبت می‌کند؛ تبانی‌ای که حتی باعث می‌شود تحقیقات پزشکی، به نفع توجیه داروها و تجهیزات شرکت‌های خاص انجام شود. 

ایرنا: فسادهای ریز و درشت زیادی در بیمارستان‌ها – چه دولتی و چه خصوصی - دیده می‌شود که کار را برای بیمار سخت می‌کند. مانند اینکه پزشکان برای خرید برخی تجهیزات پزشکی مانند پلاتین، با برخی شرکت‌ها قرارداد دارند و فقط محصولات آن‌ها را قبول می‌کنند. چنین بده و بستان‌هایی چطور شکل گرفته و چرا با وجود محرز بودن، برخوردی با آن‌ها وجود ندارد؟

 فساد نه یک امر فردی بلکه یک مسأله اجتماعی است. در صنعت درمان، چه دولتی و چه خصوصی، لایه‌های فساد را می‌توان به چند بخش تقسیم کرد. نخستین دلیل برای رخ دادن فساد، عدم شفافیت است. وقتی افراد سطح بالا مطمئن شوند کسی در کار آن‌ها سرک نمی‌کشد و یا نباید به نمایندگان افکار عمومی پاسخگو باشند، فساد شکل می‌گیرد. در یک دولت نفتی که عواید فراوان وارد می‌شود، فقط و فقط نظارت همگانی و وجود رسانه‌های آزاد می‌تواند در برابر فساد سد بگذارد و اگر این نباشد، فساد میلیارد دلاری به آسانی میسر می‌شود. کما اینکه شما خبرهایی از دستگیری سه تن از اعضای بلندمرتبه وزارت بهداشت سابق را شنیده‌اید.

دومین نکته به طرح تحول سلامت برمی‌گردد. این طرح پول زیادی به وزارتخانه بهداشت و درمان واریز کرد. وزارتخانه‌ای که همچون دیگر وزارت‌خانه‌های اجتماعی عموما از کمبود بودجه رنج می‌برد ناگهان خود را اختیاردار منابعی یافت که در خواب هم نمی‌دید. بنا به آمارهای اعلامی از سوی وزارتخانه ۱۶ درصد منابع این طرح به جیب پزشکان ریخته شد، ۵۹ درصد صرف تجهیزات و مواد و وسایل مرتبط با درمان و بقیه آن نیز صرف دیگر اقشار بیمارستانی شد.

 همانطور که از تناسب بالا در می‌یابید، تجهیزات و وسایل پزشکی سهم اصلی را در تخصیص منابع به خود اختصاص داده و می‌توان حدس زد که بالاترین میزان فساد در این بخش اتفاق بیفتد. در همین راستا اولین گلوگاه فساد شیوه اختصاص منابع است. منابع دولتی در ایران به بخش خصوصی تخصیص پیدا می‌کند و این منابع صرف واردات و فروش تجهیزات می‌شود. در این شیوه، کسانی که صاحبان امضاهای طلایی هستند، می‌توانند با کمک آشنایان و دوستان شرکت‌هایی را به ثبت برسانند که تمامی شایستگی های لازم را دارا باشد و استانداردهای وزارتخانه را ظاهرا رعایت کند. چون صاحبان امضاهای طلایی به چم و خم کاغذ بازی‌های اداری آشنا هستند، مسیر اختصاص منابع را به این شرکت‌ها تسریع می‌کنند. به این روش، منابع دولتی به جیب افراد خاصی واریز می‌شود و فساد شکل می‌گیرد.

مسیر دوم نوع رابطه بخش خصوصی و وزارتخانه است. بخش خصوصی رانتی در ایران عموما به جای آنکه نظارت پذیر باشد تمامی تلاش خود را دارد که نظارت‌ها را دور بزند، مجریان را بخرد و بی‌کیفیت‌ترین مواد و تجهیزات را به نام بهترین تجهیزات وارد کند و منابع را ببلعد. در کنار این رابطه، بخش خصوصی تجاری تمام تلاش خود را انجام می‌دهد که در زمینه تولید داخلی و تخصیص منابع به بخش‌های صنعتی کارشکنی کند. این کار را می‌تواند با تطمیع صاحبان امضاهای طلایی و تأمین ارز برای واردات انجام بدهد. در این روند دلالان بخش خصوصی و صاحبان امضاهای طلایی به یک همکاری بلند مدت و حتی خانوادگی می‌رسند که می‌توان با اغماض آن را مافیا نامید و درآن دایره فساد چنان بسته و ساختارمند می‌شود که به سختی می‌توان آن را شکست و یا به آن نفوذ کرد.

ایرنا: شما مساله فساد را با توجه به نهادها و به شکل ساختاری تحلیل کرد. در سطح فردی چه مسائلی وجود دارد؟

فساد فقط مسأله دولت و صاحبان امضاهای طلایی نیست، بلکه باید به جامعه مدنی و قشر پزشکی نیز نگاهی انداخت. در همین راستا باید به تأثیرگذاری شرکت‌های تجهیزات و دارویی بر پزشکان و اتندهای پزشکی نگاهی انداخت. این شرکت‌ها انواع پیشنهادها، مسافرت‌ها و هدایا را به پزشکان پیشنهاد می‌کنند تا آنان از مواد و تجهیزات شرکت آن‌ها استفاده کنند. این رابطه کم کم می‌تواند توجیه گر استفاده از تجهیزات بی کیفیت یا داروهای غیرلازم، ولی قیمت بالا در بیمارستان‌ها شود. یعنی برخی از پزشکان به جای آنکه مدافع حق بیمار و یا بیمارستان باشند، مدافع شرکت‌های تجهیزاتی-دارویی می‌شوند و در بلند مدت نمی‌توانند به کیفیت دارو، تجهیزات و مواد مصرفی اعتراض کنند. تا به حال سه مسیر شکل‌گیری فساد در بیمارستان‌ها را توضیح دادم اما مسیر چهارم که بسیار پیچیده‌تر است در برگزاری کنگره‌های پزشکی، تحقیقات پزشکی و مقاله‌ها و سخنرانی‌ها خود را نشان می‌دهد.

یعنی بخش خصوصی می‌تواند به عنوان اسپانسر ظاهر شود و پس از ساختن روابط خاص با برخی از افراد با نفوذ این عرصه، سخنرانی ها، مقاله‌های ارائه شده و در سطوح بالاتر تحقیقات انجام شده را به سمت توجیه داروها، مواد و تجهیزات خویش ببرد. این رابطه البته در کشورهای توسعه یافته نیز موجود است، ولی تلاش برای کنترل آن نیز وجود دارد. یعنی نهادها و انجمن‌های پزشکی در برابر فساد ساختاری و "تعارض منافع" موضع گیری صریحی دارند. حال آنکه در ایران برخی نهادهای پزشکی خود وام‌دار شرکت‌ها شده‌اند و اراده‌ای برای ایستادگی در برابر «تعارض منافع» را ندارند.

ایرنا: موارد زیادی وجود دارد که بیمارستان‌ها برای بیمار خرج اضافی می‌تراشند. از تجویز داروی بیهوده و بستری بیهوده گرفته تا عمل‌های جراحی غیرضروری؛ جراحی‌هایی که با درمان دارویی حل می‌شوند و نیازی به آن‌ها نیست. تحلیل شما از تحمیل‌های این چنینی به بیماران چیست؟

اجازه بدهید در این ارتباط چند مسأله را برای شما باز کنم. مسأله اول این است که پزشکی در جهان و البته ایران به سمت تشخیص با کمک تکنولوژی پیش رفته است. یعنی تشخیص پرشکان به طور کل نسبت به سالهای قبل تضعیف شده و به جای آن آزمایش، سونوگرافی، رادیولوژی و ...نشسته است. هیچ منکر اهمیت و کمکی که تکنولوژی به پزشکی مدرن کرده نیستم، بلکه صنعت بیمارستانی به علت سرعت بالای ویزیت بیماران و کاهش وقت ملاقات آنان، بیشتر به نشانه های قابل اتکا توجه می کند تا اظهارات و سخنان بیمار. در عین حال به علت نبود پزشک خانواده که بیمار را در زمینه‌های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی بازبشناسد، پزشکان بیمارستانی چاره‌ای جز اتکا به آزمایش و عکس و سونوگرافی ندارند. ساختاری که باعث تهی شدن رابطه بیمار و پزشک می‌شود، متکی شدن بیش از حد پزشکی مدرن به تجهیزات است. یعنی بیمار به جای آنکه در متن و بطن اجتماع، اقتصاد و خانواده درک شود، بدل به شیئی می‌شود که کژکارکرد آن با کمک نمودارها، اعداد و تاریک و روشنای عکس‌ها معلوم می‌شود.

در حقیقت پزشکی امروز هرچه بیشتر از «تشخیص مبتنی بر شناخت بیمار» و «درمان مبتنی بر تغییر رفتار» دور می‌شود و به دارو، جراحی، تجهیزات و البته تکنولوژی وابسته می‌شود. این روند نقش کمپانی‌های سازنده این مواد و تجهیزات را در امر «طب زدگی» روز به روز پررنگ‌تر کرده و خواهد کرد. تا آنجا که تشخیص و درمان بدون وجود تجهیزات مدرن برای پزشکان تقریبا ناممکن می‌شود.

دومین مسأله نبود زیرساخت پزشک خانواده و پرونده الکترونیک در کنار بیمارستان‌هاست. وقتی ساختار پزشک خانواده و پرونده الکترونیک وجود نداشته باشد، اطلاعات و سابقه بیمار نمی‌تواند برای بیمارستان ارسال شود و پزشکان بیمارستانی مجبور به تکرار آزمایش‌ها و عکس‌برداری‌ها می‌شوند. در صورت در دسترس بودن آزمایش‌ها و نتایج پاراکلینیکی دیگر نیز گاه پزشکان به بهانه استاندارد نبودن آزمایشگاه و تصویربرداری قبلی، خواهان تکرار اقدامات پیشاتشخیصی می‌شوند.

ایرنا: صنعتی شدن پزشکی، چقدر در بیمار شدن اقتصاد بیمارستان‌ها تاثیر دارد؟

در ادامه دو مساله قبلی که توضیح دادم، سومین مساله پیوند خوردن سرمایه و پزشکی است. به این معنا که یک بیمارستان خصوصی و یا یک بیمارستان دولتی با بخش‌های خصوصی شده، در حقیقت یک بنگاه اقتصادی یا بخشی از آن است که باید سود سرمایه‌گذاری را بازگرداند. مواد اولیه این صنعت انسان است و محصول این صنعت درمان است. البته چندسالی است که محصول این صنعت تغییراتی هم کرده و فقط درمان نتیجه آن نیست، بلکه اهدافی چون زیبایی و تغییرات در بدن نیز بدل به محصول اصلی شده است.

این بنگاه اقتصادی اجزای مختلفی دارد. بخش‌های تشخیصی، درمانی و بستری. این بخش‌ها چرخ اقتصاد صنعت درمان را می‌چرخانند. برای اینکه چرخ این بخش‌ها بچرخد، بیمار باید از این بخش‌ها گذر کند و حداکثر سود از بدن او استخراج شود. به همین دلیل ساختار بیمارستان خصوصی پزشکان را به این سمت می‌برد که از تمامی بخش‌ها استفاده کنند. در این راستا درمان‌ها و اقدامات پاراکلینیکی ممکن است زیاده از حد باشد و یا فقط برای سودرسانی به بخش‌های دیگر انجام شود. از آنجا که پزشکی امری بسیار پیچیده است لزوم انجام و یا عدم انجام یک عمل نیز بر عهده وجدان پزشک معالج گذاشته شده و متاسفانه این وجدان در برابر فشار ساختاری گاه انعطاف نشان می‌دهد و در راستای بازتولید سرمایه و انباشت مجدد سود قرار می‌گیرد.

یک نکته دیگر هم هست که به نظرم ذکرش خالی از لطف نیست ولی متأسفانه روی آن کار نشده است. وجود سهمیه‌های متفاوت در پذیرش دانشجوی پزشکی باعث شده است که رتبه‌های دو رقمی کنار رتبه‌های چند رقمی سرکلاس بنشینند و این وضعیت، آموزش پزشکی را دچار اختلال بسیاری کرده است. هرچه آموزش پزشکی ضعیفتر بشود، تشخیص بیماری و تدارک درمان دچار اختلال بیشتری خواهد بود.

ایرنا: صنعت پزشکی ایران، در شرایطی قرار گرفته که بیمارستان‌ها از وزارت بهداشت و بیمه‌ها شاکی هستند، بیمه‌ها از بیمارستان‌ها و وزارت بهداشت، وزارت بهداشت نیز از کارشکنی آن‌ها صحبت می‌کند. با توجه به تحقیقات شما، گره کار این صنعت کجاست؟

رابطه بین بیمه های پزشکی و صنعت درمان رابطه بسیار پیچیده ای است. در طرح تحول سلامت نیز وزارت بهداشت به این رابطه افزوده شد. طرح تحول سلامت در حقیقت در این راستا حرکت کرد که جای خالی هزینه هایی را که بیمه تقبل نمی کند، پرکند تا جایی که پرداختی از جیب بیمار برای بستری در بیمارستان‌های دانشگاهی و دولتی به زیر ۱۰ درصد هزینه‌ها برسد. این عمل در نگاه اول بسیار به نفع بیماران ارزیابی می‌شد، حال آنکه با افزایش بسیار زیاد (گاه تا ۲۳۲ درصد) ضرایب K پزشکان هزینه‌های بیمه‌ها را به شدت افزایش داد.

برای روشن شدن موضوع اجازه بدهید اول ضریب K را توضیح بدهم. از سال ۱۳۷۴ و آغاز خودگردانی نوین بیمارستان‌ها، به جای پرداخت ثابت به پزشکان هر یک از اعمال تشخیصی (داخلی)، جراحی و بیهوشی دارای یک ضریب خاص شد که بر اساس آن دریافتی و یا کارانه پزشکان مشخص می‌شد. بنابراین افزایش ناگهانی این ضریب دریافتی پزشکان را به شدت بالا می‌برد و هزینه‌های بیمه را نیز افزایش می‌داد. دومین نکته‌ای که باید توضیح داد این است که در کشورهایی با ساختار مشابه دریافتی (مثل آمریکا) نقش بیمه‌ها فقط پرداخت‌کننده صرف نیست. بلکه این بیمه‌ها با تدوین خطوط راهنما به طور کامل بر عملکر پزشکان نظارت دارند و از انجام اعمال زائد در بیمارستانها جلوگیری می‌کنند. حال آنکه در ایران بیمه ها چنین رابطه‌ای با بیمارستان‌ها و پزشکان ندارند و اگر هم داشته باشند، بیشتر در بخش سرپایی توان اعمال آن را دارند. وزارت بهداشت نیز با منفک کردن بیمه سلامت از وزارت رفاه و منضم کردن آن به وزارت بهداشت و درمان در حقیقت تلاش داشتند هزینه‌های طرح تحول سلامت را از جیب بیمه‌ها پرداخت کنند و به نظر می‌رسد بیمه‌ها به خصوص بیمه تأمین اجتماعی در این راستا دچار خسارت‌های عظیم شده باشند که شفافیت اندک وزارت بهداشت در نشر ارقام و آمار تخمین فاجعه را نامیسر کرده است.

به نظر می‌رسد که مقاومت در برابر پرونده‌های الکترونیک و پزشک خانواده یک مقاومت سازمان‌یافته در برابر شفافیت باشد. چرا که در صورت وجود پزشک خانواده و پرونده الکترونیک دیگر نمی‌توان امور درمانی مشابه و موازی و یا غیرلازم برای بیمار انجام داد و پزشکان هم به صورت آماری و هم به صورت موردی قابل نظارت می‌شوند. عدم نظارت بر درمان از سوی بیمه‌ها بزرگترین علت ناکامی بیمه‌ها در ایران است که وزارت بهداشت به علت کاهلی در تأمین زیرساخت این نظارت به آن دامن زده است.

گفتگو: ریحانه یاسینی

چاپ

پدیده‌ی ایدز از صفر تا صد

دکتر امید زمانی تشریح کرد

صفر تا صد بیماری ایدز

روزنامه دنیای اقتصاد شماره ۴۷۲۶

جمعه‌نامه

نیلوفر منصوریان - روزنامه‌نگار: تا حدود یک هفته پیش نامی درخبرها از روستای چناران از توابع لردگان در استان چهارمحال و بختیاری نبود. اما انتشاریک فیلم نام روستای چنارمحمودی را طی هفته گذشته درصدر اخبار اجتماعی کشور ورسانه‌ها قرارداد. فیلمی در شبکه‌های اجتماعی که نشان می‌داد اهالی این روستا با تجمع مقابل شبکه بهداشت و فرمانداری لردگان به دلیل آنچه انتقال ویروس اچ‌آی‌وی از سوی خانه بهداشت روستا به مردم توصیف می‌کردند، خواستار پاسخگویی مسوولان بودند.درهمین حال شایعاتی مبنی بر اینکه بهورز خانه‌بهداشت روستا با سرنگ آلوده اقدام به نمونه‌گیری قندخون کرده و از این طریق اهالی روستا مبتلا به ایدز شده‌اند، به ماجرادامن زد. همزمان با داغ شدن این شایعات رئیس‌کل دادگستری استان چهارمحال‌وبختیاری دستور بازداشت بهورز روستا را صادرکردکه البته اعتراض شدید وزیربهداشت را به دنبال داشت. همان زمان سایت نورنیوز، در خبری مجموع افراد آلوده به این ویروس را ۲۲ نفر اعلام و تاکید کرد که آلودگی تمامی ساکنان روستا واقعیت ندارد. دراین خبر همچنین اعلام شد که منشأ آلودگی افراد فوق کاملا مشخص است و هیچ ارتباطی به آزمایش‌های مربوط به دیابت و فشار خون و... ندارد و به دلیل رعایت اخلاق پزشکی امکان اعلام منشأ آلوده شدن مبتلایان به ویروس وجود نخواهد داشت. اما هیچ‌کدام از این توضیحات نتوانست مردم این منطقه را آرام کند و اعتراضات ادامه پیدا کرد.آنچه دراین بین به ابعاد حادثه دامن زد عدم اطلاع‌رسانی کافی درمورد ابتلا به ویروس «اچ‌آی‌وی» و فرق آن با بیماری ایدز و راه‌های درمان آن بود.درهمین ارتباط با دکتر امید زمانی «پزشک و پژوهشگر در حوزه ایدز» و «مدیر گروه جامعه‌شناسی و پزشکی و سلامت در انجمن جامعه‌شناسی ایران» گفت‌وگو کرده‌ایم.

عکس: فروغ علایی

  در ماجرای لردگان یکی از مسائلی که مطرح است و در گزارش‌ها برآن تاکید شده ابتلای این افراد به ویروس «اچ‌آی‌وی» است و اینکه افراد مذکور به ایدز دچار نشده‌اند. چه فرقی بین ابتلا به ویروس «اچ‌آی‌وی» و بیماری ایدز وجود دارد؟

این جدی‌ترین سوالی است که در زمینه «اچ‌آی‌وی» مطرح است. «اچ‌آی‌وی» در واقع یک عامل میکروبی است که در بین انسان‌ها فقط می‌تواند از انسانی به انسان دیگر سرایت پیدا کند و بعد از یک مدتی فردی که دچار این ویروس شده یکسری علائمی پیدا می‌کند. معمولا فرد بین ۴ تا ۶ هفته امکان دارد دچار علائمی از جمله تب و سرفه یا مشکلات پوستی و سردرد و ضعف بشود و به‌طور کلی حالاتی شبیه سرما خوردگی یا آنفلوآنزا پیدا کند ولی این مساله معمولا به خودی خود برطرف می‌شود و امکان دارد کسی هم به آن شک نکند و چیزی درمورد بیماری‌اش حتی باتوجه به سوابق رفتاری خود نگوید و واقعا چنین علائمی را سرما خوردگی ساده یا آنفلوآنزا تلقی کند و بررسی درباره احتمال ابتلا به ویروس «اچ‌آی‌وی» انجام ندهد.به هر حال این علائم برطرف می‌شود ولی ویروس دربدن می‌ماند و بدن را به مرور ضعیف می‌کند و در فرآیندی که پیش می‌رود به مرحله‌ای می‌رسد که سیستم ایمنی بدن ضعیف می‌شود و نمی‌تواند درمقابل عوامل میکروبی دیگر مقاومت داشته باشد و آن موقع است که به مرحله ایدز وارد می‌شویم که به آن «نشانگان نقص ایمنی اکتسابی» می‌گوییم. در آن زمان به دلیل شدید‌تر شدن علائم اولیه و طولانی‌تر شدن آنها مثل کاهش وزن شدید، تب‌های متعدد، علائم دیگری بروز پیدا می‌کنند و در صورت عدم درمان، فرد دچار عوارض جبران‌ناپذیری از جمله مرگ می‌شود.

مطالبی که توصیف کردم پیشینه و پیش آگهی بیماری است که در سال‌های گذشته وجود داشته است، ولی در ۳۰ سال گذشته برای «اچ‌آی‌وی» راه درمان پیدا شده و داروهایی کشف شده که روند تکثیر ویروس را در بدن متوقف می‌کند و جلوی ورود به مرحله ایدز با این داروها گرفته می‌شود. بنابراین افرادی که به ویروس «اچ‌آی‌وی» مبتلا شده‌اند، با درمان به موقع و مناسب می‌توانند یک زندگی نسبتا طبیعی داشته باشند وکار و فعالیت و حتی ازدواج کنند و مشکلی برای آنها و خانواده آنها به وجود نمی‌آید.

در واقع با درمان‌هایی که امروز وجود دارد و براساس توصیه سازمان بهداشت جهانی هر فردی که به بیماری ایدز مبتلا شود می‌تواند با استفاده از دارو به زندگی طبیعی خود ادامه دهد. در واقع اگر کسی درهمان مراحل اولیه که ویروس «اچ‌آی‌وی» وارد بدن او شد درصورت اطلاع می‌تواند با دارو جلوی ورود خود به مرحله ایدز را بگیرد. اما اگر کسی دیر متوجه شد و دیر به مراکز درمانی مراجعه کرد بازهم درمان برای او آغاز می‌شود و پزشک با تقویت سیستم ایمنی بدن بیمار، او را به مرحله قبلی برمی‌گرداند البته زمان درمان برای او طولانی‌تر خواهد بود چون باید سیستم ایمنی این افراد بازسازی شود و مراقبت‌های دیگری نیاز دارد تا به عفونت دچار نشود و بنابراین کسی که در مرحله ایدز قراردارد هم می‌تواند به زندگی طبیعی خود برگردد ولی به هرحال مرگ ومیر دراین مرحله بیشتر است. چون دراین مرحله ممکن است به عوارضی دچار شده باشد که جبران آن آسان نباشد یا عوارضی برای او ایجاد شده باشد.

  یکی از مسائلی که در ماجرای لردگان به درگیری و برخی تنش‌ها دامن زد شایعه استفاده از یک سرنگ برای آزمایش قند خون بود. این درحالی است که وزارت بهداشت و حتی دولت مکرر چنین موضوعی را تکذیب کرده‌اند. در این بین توضیحاتی هم ارائه شد که اصولا تست قند خون با آزمایش خون تفاوت دارد و سوزن آزمایش تست خون نمی‌تواند بیماری را منتقل کند.اصولا سرنگ‌های معمولی برای انجام آزمایش خون،چه تفاوتی با سوزن مخصوص تست قند دارند؟

آزمایش قند خون را می‌توان به دو شیوه انجام داد.دریک روش با خون گرفتن از رگ‌های وریدی انجام می‌شود که کارکنان بهداشتی خون را با سرنگ می‌گیرند و برای آزمایش به آزمایشگاه می‌فرستند و وضعیت قند خون را بررسی کرده و گزارش می‌کنند. در این روش سرنگی که استفاده می‌شود یک بار مصرف است و پس از استفاده دور انداخته می‌شود و در مکانی که مخصوص سرنگ‌های استفاده شده است انداخته می‌شود و به هیچ عنوان امکان استفاده مجدد از آنها وجود ندارد. در کشور ما هم به اندازه کافی سرنگ و سوزن وجود دارد که حتی رایگان در اختیار افرادی که در معرض ابتلا به «اچ‌آی‌وی» هستند مثل معتادان تزریقی قرار داده شده و بین آنها توزیع می‌شود و در مراکز بهداشتی و درمانی این موضوع مطرح است. راه‌حل دیگر برای آزمایش قند خون، استفاده از ابزارهای الکترونیک است که می‌تواند به‌صورت شخصی دراختیار افراد قرار بگیرد و با زدن یک سوزن کوچک به نوک انگشت افراد، نمونه خون گرفته می‌شود. البته این دستگاه در واقع سوزن نیست و یک تیغ کوچک است که بعد از هر استفاده تیغ آن به صوت خودکار با فشار دادن یک دکمه عوض می‌شود و امکان استفاده از آن برای چند نفر وجود ندارد و برای هر نفر ازیک تیغ جدید استفاده می‌شود و در نتیجه هیچ خطری از نظر ابتلا به «اچ‌آی‌وی» وجود ندارد. این وسیله معمولا در همه مراکز بهداشتی وجود دارد.

یک سری از این ابزارهای الکترونیک را می‌توان به‌صورت شخصی هم استفاده کرد. در این ابزارها تیغ آن را فقط یک نفر می‌تواند استفاده کند. معمولا این ابزار در خانه در اختیار افرادی که به دیابت مبتلا هستند قرار داده می‌شود و ممکن است تیغ آن ثابت باشد و خود فرد باید پس از هر بار استفاده تیغ را عوض کند. البته اگر از این ابزار چند نفر به‌صورت مشترک استفاده کنند امکان دارد موجب انتقال عفونت‌هایی بین افراد شود، ولی عمدتا دستگاه‌هایی که درحال حاضر در ایران وجود دارد و در مراکز بهداشتی و برای غربالگری استفاده می‌شود، تیغه آنها به‌صورت خودکار برای نفر بعدی تعویض می‌شود و راهی برای سرایت ویروس «اچ‌آی‌وی» وجود ندارد. بنابراین به‌زعم من سخنان وزارت بهداشت و مسوولان امر در این مورد که ویروس در اثر آزمایش قند خون سرایت نکرده صحیح است.

  دوره پنهان بیماری چه مدت است؟

این موضوع به وضعیت سلامت و سن افراد، نوع سرایت بیماری و اینکه ازچه راهی افراد مبتلا شده‌اند هم بستگی دارد. عمدتا افرادی که از طریق سوزن مشترک و تزریق مواد به این ویروس مبتلا شده‌اند، به دلیل اینکه حجم خونی که بین آنها تبادل می‌شود بیشتر است و بار ویروس هم شدیدتر است، بنابراین زودتر به مرحله ایدز می‌رسند.  ولی افرادی که ازطریق سرایت جنینی مبتلا می‌شوند چون حجم ویروس در مایعات جنینی کمتر است امکان دارد دیرتر به مرحله ایدز برسند. بنابراین به‌طور متوسط معتادان تزریقی با توجه به نوع تزریق و سرنگ‌هایی که استفاده کرده‌اند بین ۳ تا ۵ سال طول می‌کشد که به مرحله ایدز برسند و افرادی که از طریق آمیزشی به این ویروس مبتلا شده‌اند امکان دارد مدت طولانی‌تری بین ۷ تا ۱۰ سال از بدو ورود ویروس «اچ‌آی‌وی» به بدنشان تا رسیدن به ایدز طول بکشد در نتیجه دیرتر هم شناسایی می‌شوند. به همین دلیل توصیه جهانی بر این است که هرکسی که فکر می‌کند در معرض سرایت «اچ‌آی‌وی» قرار گرفته است چه از طریق مصرف سرنگ آلوده مشترک، آمیزش بدون استفاده از وسایل پیشگیری (کاندوم) و راه‌های دیگری که تصور می‌کند منجر به آلوده شدن او به ویروس «اچ‌آ‌ی‌وی» شده است بهتر است که آزمایش «اچ‌آی‌وی» بدهد و با انجام آن به شناسایی سریع‌تر بیماری خود کمک کند.

  درحال حاضر در ایران بیشترین دلیل ابتلا به «اچ‌آی‌وی» از طریق تزریق است یا روابط پرخطر جنسی؟

راه سرایت به‌صورت تاریخی در ایران تزریق مواد با سرنگ‌های مشترک است. ولی در سال‌های اخیر به نظر می‌رسد که نوع سرایت از طریق آمیزش جنسی روبه افزایش بوده است. آخرین صحبتی که من از مسوولان مربوطه در اداره ایدز شنیدم این است که به نظر می‌رسد نوع سرایت جنسی در حال پیشی گرفتن از تزریق با سرنگ مشترک است. یعنی درموارد جدید ابتلا به ایدز یا «اچ‌آی‌وی» که در کشور کشف شده است، نوع سرایت جنسی بیشتر از موارد دربین معتادان تزریقی بوده است.

  یکی از نگرانی‌های مردم امکان انتقال ویروس «اچ‌آی‌وی» به نوزادان از طریق ختنه است، آیا امکان دارد ویروس «اچ‌آی‌وی» از طریق ختنه سرایت کند؟

اگر ختنه درمراکز بهداشتی درمانی و توسط پزشک و پرسنل دوره‌دیده انجام شود، به دلیل استفاده از لوازم استریل و براساس دستورالعمل وزارت بهداشت به هیچ عنوان سرایت نمی‌کند. ولی اگر نوزاد به افراد محلی دوره ندیده که با اصول احتیاط‌های استاندارد آشنایی ندارند سپرده شود این امکان وجود دارد که این بیماری سرایت کند.در دوره‌ای که پزشک روستا بودم شاهد بودم که افراد محلی که از گذشته مشغول این کارهای جانبی پزشکی مثل ختنه یا کشیدن دندان بودند، مسائل استاندارد پزشکی را رعایت نمی‌کردند که همین می‌توانست موجب سرایت «اچ‌آی‌وی» یا حتی هپاتیت به افراد شود. ولی اگر در شرایط استریل و مطابق دستورالعمل‌های موجود افراد دوره‌دیده این کار انجام شود مساله‌ای برای ابتلا به ویروس«اچ‌آی‌وی» و حتی بیماری‌های دیگر وجود نخواهد داشت.

درواقع یک دستورالعمل مشخصی وجود دارد تحت عنوان «احتیاط‌های استاندارد» که همه پرسنل بهداشتی درتمام سطوح که با اعمال جراحی کوچک و بزرگ یا با ترشحاتی که می‌توانند منجر به بیماری‌های مختلف شوند سروکار دارند، ملزم به رعایت آن هستند. این دستور‌العمل از حدود ۳۰سال پیش مطابق توصیه‌های سازمان جهانی بهداشت مصوب و به همه پرسنل بهداشتی ابلاغ شده و آنها هم آموزش‌های لازم را دراین ارتباط دیده‌اند و در تمام مراکز بهداشتی دولتی و خصوصی نیز این دستورالعمل‌ها باید رعایت شود.

  مواردی بوده که افرادی که به «اچ‌آی‌وی» مبتلا شده‌اند پس از مراجعه به دندانپزشک و اعلام نوع بیماری خود، نتوانسته باشند از خدمات دندانپزشکی استفاده کنند؟

مبنای برخورد با «اچ‌آی‌وی» در کل دنیا درحال‌حاضر این است که هر فردی که دچار این ویروس شده بلافاصله باید تحت‌درمان ویروسی قراربگیرد. پس از آغاز درمان و با مصرف داروها میزان و بار ویروس دربدن فرد مبتلا به قدری کاهش پیدا می‌کندکه عملا خطر سرایت به دیگران وجود ندارد. بنابراین اگر فردی به این ویروس مبتلا شد و همزمان تحت درمان قرار گرفت و از نظر پزشکی تحت کنترل قرار داشت، هیچ خطری از این نظر که به دندانپزشک مراجعه کند و حتی گزارشی در مورد بیماری‌اش به دندانپزشک یا جراحش ارائه نکند، وجود ندارد.

کلیه پزشکان موظف هستند استانداردهای پزشکی را برای همه رعایت کنند. پس اینکه بخواهیم خدمات دندانپزشکی یا زایمان و جراحی رابرای این افراد محدود کنیم هیچ مبنای علمی ندارد و اصولا لازم نیست هرکسی که مبتلا به «اچ‌آی‌وی» هست و تحت درمان و نظر پزشک است برای خدمت‌دهندگان پزشکی توضیح دهد که دچار این ویروس و بیماری است. مگر اینکه درموارد خاص لازم باشد نوع درمان برای این افراد تغییر کند. برای مثال در زنان بارداری که به «اچ‌آی‌وی» مبتلا هستند توصیه براین است که به‌جای زایمان طبیعی از سزارین استفاده کنند که خطر برای نوزاد آنها کم شود.

ولی غیر از موارد خاص لزومی ندارد فرد ابتلای خود به این بیماری را درصورت تحت درمان بودن برای کارهای درمانی‌اش فاش کند و خود را در معرض قضاوت دیگران یا تبعیض‌های احتمالی در درمان قراردهد.

خیلی از مبتلایان به «اچ‌آی‌وی» به‌خاطر ترس‌ها و انگ‌های جامعه و مشکلاتی که در سیستم بهداشتی ما وجود دارد، طرد می‌شوند و نمی‌توانند از امکانات پزشکی لازم بهره ببرند و وضعیت سلامتی آنها روزبه‌روز بدتر می‌شود. حتی مواردی بوده که دربرخی مناطق از عمل جراحی برای این افراد دریغ شده یا زایمان آنها به دلیل اینکه مجبور شده‌اند برای دریافت کمک‌های پزشکی به مراکز دیگری مراجعه کنند، با خطر بیشتری همراه شده است.

  برخی براین نظرندکه جمع‌آوری لوازم پیشگیری ازبارداری تا حد زیادی خطر ابتلا به «اچ‌آی‌وی» را درکشور افزایش داده است. این نظر تا چه حد درست است؟

مطالعه‌ای دراین زمینه انجام نشده که به‌طور صریح بتوانیم درمورد تاثیرات آن حرف بزنیم. ولی براساس توصیه‌های جهانی لوازم پیشگیری از بارداری باید در اختیار همه افرادی که به نوعی رفتارهای پرخطر جنسی دارند به منظور ممانعت از ابتلا به «اچ‌آی‌وی»، «هپاتیت B و C»، سیفلیس و سوزاک و غیره قرار بگیرد چون این ابزار خطر سرایت بیماری را به مقدار زیاد و به میزان ۹۰تا ۹۵ درصد درهررابطه جنسی کاهش می‌دهند.

به همین خاطر باید این وسایل دراختیار همه افراد جامعه باشد، حالا این افراد می‌توانند افرادی باشند که ازدواج‌های موقت می‌کنند یا افرادی که خودشان مبتلا هستند و می‌خواهند جلوی آلوده شدن همسرشان را بگیرند یا افرادی که به هرطریقی مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفته‌اند.

 چرا آنقدر اطلاع‌رسانی درکشور درمورد «اچ‌آی‌وی» خصوصا درمناطق و شهرهای کوچک‌تر کم است؟ برای مثال در مورد ماجرای اخیر لردگان به نظر می‌رسد که اگر اطلاعات دقیقی دراین مورد به مردم منطقه داده می‌شد، کشور با چنین حواشی روبه‌رو نمی‌شد.

من فکر می‌کنم چند دلیل وجود دارد. یک بخش آن برمی‌گردد به اینکه مسوولان کشور خودشان اطلاع کافی درمورد «اچ‌آی‌وی» و ایدز و شرایطی که منجر به آن می‌شود ندارند و سیاست‌گذاری‌هایی که می‌کنند مبنای علمی ندارد. ازاین‌رو در بحث اطلاع‌رسانی محدودیت‌ها و خط‌قرمزهایی را ایجاد می‌کنند که عملا دلیل علمی ندارد، بنابراین یک بخش هدف‌گذاری اطلاع‌رسانی به خود مسوولان برمی‌گردد و به‌نظر من وزارت بهداشت دراین زمینه کم‌کاری کرده است. نکته دیگر برای مثال در همین بحث لردگان ورود دادگستری و برخی نیروها به ماجرا بود که برای تقلیل فشار اجتماعی یک فرد و یک دستگاه را به‌عنوان مسوول ماجرا معرفی کردند و این اشتباه بود.

یکی دیگر از مسائل تقلیل این بیماری به یک امر فردی است، یعنی اینکه طی سال‌های گذشته ایدز یا «اچ‌آی‌وی» را به‌عنوان بیماری رفتاری معرفی کردیم و به همین دلیل سال‌هاست که در رسانه‌ها «اچ‌آی‌وی» به‌عنوان یک بیماری رفتاری شناخته شده است. این درحالی است که می‌توان برای بیماری‌های دیگر نیز از همین عنوان استفاده کرد. برای مثال اگر فردی دچار دیابت هم باشد، می‌شود گفت که به‌خاطر رفتار نادرست درغذا خوردن به این بیماری مبتلا شده است یا درمورد بیماری‌های قلب و عروق هم می‌توان گفت که رفتارهای غلط مثل سیگارکشیدن باعث تشدید این بیماری شده است.

بنابراین وقتی یک بیماری را به رفتار شخصی گره می‌زنیم این قضاوت را ایجاد می‌کند که آن فرد برای ابتلا به بیماری خود مقصراست و به‌نظرم درمورد نام‌گذاری افرادی که به «اچ‌آی‌وی» یا ایدز مبتلا شده‌اند، این پدیده اشتباه رخ داده است.

درواقع با نام‌گذاری اشتباه بیماری این افراد، به‌جای اینکه به ابعاد مختلف فرهنگی و اجتماعی آن توجه کنیم آن را تنها به سطح یک رفتار فردی تقلیل داده‌ایم و این درست نیست. با این تفاسیر چرخه‌های مختلف فقر، کم‌سوادی و عوامل اجتماعی دیگری را که موجب شده تا این فرد دچار چنین بیماری شود نادیده گرفته‌ایم.

بنابراین باید به این بیماری‌ها به‌عنوان یک پدیده اجتماعی بهداشتی نگاه کنیم. به‌نظرم در این زمینه هم کم‌کاری شده است. همین حالا هم در مورد ماجرای لردگان برخوردی که با بهورز روستا یا وزارت بهداشت می‌شود کاملا تقلیل‌گرایانه است. همه دستگاه‌های دیگر باید کمک می‌کردند جامعه‌ای که درگیر این ماجرا شده است، مورد حمایت قرار می‌گرفت.

مبلغان مذهبی، افرادی از حوزه بهداشت و مشاوران و روانشناسان باید درمنطقه حضور پیدا می‌کردند و در مورد این بیماری و ابعاد آن اطلاع‌رسانی می‌کردند. اگر این کارها انجام می‌شد این ماجرا چنین ابعادی پیدا نمی‌کرد و حمایت‌های لازم هم انجام می‌شد.

نکته دیگر که مغفول مانده این است که اگر کیس‌های مبتلا به ویروس از سوی بهورز روستای چنارمحمودی پیدا نمی‌شد، آنها در جامعه همچنان وجود داشتند و با عدم درمان آنها تنها ابعاد بیماری طی سال‌های بعدی بیشتر هم می‌شد. همان‌طور که می‌دانید حداکثر ۴۰درصد افراد مبتلا به «اچ‌آی‌وی» درکشور شناسایی شده‌اند و ۶۰درصد باقی‌مانده شناسایی نشده‌اند که می‌توانند بیماری را درجامعه گسترش بدهند. بنابراین نظام بهداشتی و رسانه‌ها باید جامعه و به‌خصوص افرادی را که سابقه رفتار پرخطر جنسی دارند یا علائمی از این بیماری را در خود احساس می‌کنند ترغیب به انجام آزمایش و استفاده ازخدمات مشاوره کنند. این باعث می‌شود که این بیماری در جامعه گسترده‌تر نشود.

مورد بعدی قانون منع تبعیض است. در همین راستا سال‌های پیش در کشور توصیه‌هایی در امر سیاست‌گذاری در زمینه «اچ‌آی‌وی» شد و براساس شواهد علمی مجموعه‌ای با عنوان «سیاست‌های کشوری پیشنهادی در زمینه ایدز» تدوین شد. این سیاست‌ها که ابعاد مختلفی در بحث آموزش و پرورش، سیستم قضایی، اطلاع‌رسانی و بحث درمان و غیره داشت متاسفانه در دولت نهم مسکوت ماند وبعدا هم مورد پیگیری قرار نگرفت تا همه دستگاه‌ها موظف به همکاری دراین موارد بشوند. در واقع مسکوت ماندن این توصیه‌ها تا حد زیادی به گسترش پدیده «اچ‌آی‌وی» و ترس از آن درجامعه دامن زده است وتمام اینها به همان کم‌کاری‌هایی برمی‌گردد که درمورد آن صحبت کردم.

https://www.donya-e-eqtesad.com/fa/tiny/news-3581221

چاپ

صاحب اختیار بدن ما کیست؟

گفت‌وگو با مزدک دانشور-انسان‌شناس پزشکی- درباره نگاه به مقوله چاقی در جامعه

از کجا می‌فهمیم که چاقیم و چه زمانی مفاهیم انتزاعی واقعی‌ترین رنگ‌های جهان را به‌خود می‌گیرند؟ کدام‌یک از ما ساعت‌ها و روزهای زندگی‌مان را صرف این نکرده‌ایم که چند قاشق، چند تکه و چند لیوان باید بخوریم و چه فهرست‌هایی از نخوردن‌ها ردیف نکرده‌ایم؟ ما در دنیای امروز دنبال چه می‌گردیم؟ لاغری چقدر نیازهای روحی و روانی ما را سیر خواهد کرد و قرار است چه مدلی از زیبایی و منحصربودن به دیگران ارائه کنیم که هیچ‌وقت از خودمان راضی نیستیم؟  اصلا چقدر در ساختن این بدن چاق مقصریم؟ آنهایی که هر روز شماتت‌مان می‌کنند از چه الگوهایی برآمده‌اند و از چه فرهنگی با ما سخن می‌گویند؟ به واقع چه‌کسی مقصر است؟ با همه این‌ سؤال‌ها از مزدک دانشور، انسان‌شناس پزشکی، خواستیم تعریف جامعی از بدن، چاقی و مطلوب و نامطلوب‌هایی که این واژه برایمان ساخته ارائه کند. هرچند مجال اندک بود و با گذری از تاریخ فربگی به همین صحبت بسنده کردیم.

   انتخاب فیزیک؛( چاقی و لاغری) وابسته به خواست و اراده ماست و آیا می‌توانیم بدن‌مان را انتخاب کنیم؟ 
اجازه بدهید با مقدمه‌ای نسبتا عجیب صحبتم را شروع کنم و به این پرسش پاسخ بدهم که بدن انسان از آن کیست. در نگاه اول همه فکر می‌کنند که بدن آنها از آن خودشان است، پاسخ انسان‌شناسان اما کمی متفاوت است. آنها پاسخ می‌دهند که رابطه خود (self) و بدن( body) به آن سادگی که ما فکر می‌کنیم نیست و آن را می‌توان در آزمون‌های زندگی روزمره تشخیص داد. مثلا در بسیاری موارد ما اراده می‌کنیم که کاری را انجام دهیم ولی ناتوان از تکان دادن بدن خودمان هستیم. باید بروم ورزش، باید بروم حمام، باید بروم سر قرار ولی می‌بینیم که بدن‌مان تکان نمی‌خورد! از سوی دیگر ما می‌دانیم که بسیاری از رفتارهای ما به سلامت ما صدمه می‌زند. مثلا اکثر ما می‌دانیم که استعمال دخانیات، مصرف شکر و شیرینی و الکل برای سلامتی ما مضر است ولی نمی‌توانیم از مصرف آن خودداری کنیم. در تحقیقی که چندی پیش در رابطه با استعمال دخانیات در میان دانشجویان پزشکی انجام شده بود، مشخص شد که در ابتدای تحصیل پزشکی فقط2/5 تا4درصد دانشجویان سیگار می‌کشند و پس از پایان دوره پزشکی این میزان به 22درصد می‌رسد. حال آنکه همه درس‌های پزشکی به نوعی مضرات مربوط به مصرف دخانیات را تبیین می‌کند. این تحقیقات و بسیاری تحقیقات دیگر نشان می‌دهد، رابطه بین خود و بدن بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کردیم.

  یعنی شما معتقدید بدن، صاحبان متعددی دارد؟ 
بدن فرد صاحبان دیگری هم دارد. خویشاوندی (kinship) یکی از ستون‌های اصلی است. این خویشاوندی، هم به‌صورت سببی و هم نسبی عمل می‌کند. در مواردی که آگاهی ما خدشه‌دار شده است، رابطه خویشاوندی بدن، خود را کاملا نشان می‌دهد. مثلا وقتی ما تصادف کرده و بیهوش بر تخت بیمارستان خوابیده‌ایم یا در مراحل آخر زندگی در خوابی عمیق فرورفته‌ایم، این خویشاوندان ما هستند که در رابطه با بدن ما تصمیم می‌گیرند. اینکه ما جراحی بشویم یا نه، یا اینکه دستگاه‌های تنفس مصنوعی را از بدن ما جدا کنند یا خیر، در حقیقت به تصمیم این خویشاوندان بستگی دارد که ممکن است بر سر یک تصمیم با یکدیگر متحد باشند یا متفرق! که البته خود بحث مفصلی است.

  جز خانواده که گاه تصمیم‌گیرنده و صاحب بدن ما محسوب می‌شود، بدن ما چه صاحبان دیگری دارد؟
جوامع تصویری یا «انگاشته شده»(imagined communities) نیز از دیگر صاحبان بدن ما به شمار می‌آیند. اینکه ما چگونه با بدن خود رفتار می‌کنیم یا بدن ما چگونه بازنمایی می‌شود، به جامعه تصویری ما نیز برمی‌گردد. مثلا ختنه شدن را درنظر بگیرید. افراد ذکور برای ورود به یک اجتماع خاص (در اینجا امت مسلمان) باید ختنه شوند؛ یعنی بخشی از بدن آنها باید بریده و دور انداخته شود. در اجتماعات خاصی (و حتی در بخش‌هایی از ایران) دختران نیز برای به رسمیت شناخته شدن از سوی قوم و قبیله خود باید ختنه شوند. در این جوامع‌انگاشته شده، لباسی که زنان و حتی مردان باید بپوشند تا حدی مشخص شده است. دولت‌ها هم در جوامع مدرن از اصلی‌ترین صاحبان بدن انسان‌ها هستند. قوانین و رفتارهایی که دولت پهلوی اول انجام داد یکی از نمونه‌های این رابطه مالکیت است؛ مثل کشف حجاب زنان. اجبار برای داشتن کلاه لبه‌دار برای مردان، اجازه تشریح بدن مسلمان در دانشکده پزشکی و... از مثال‌های مربوط به این رابطه مالکیت است. یا آنچه ما به‌عنوان مجازات بر بدن می‌شناسیم هم در ید قدرت دولت مدرن قرار گرفته است. این دولت مدرن است که می‌تواند خشونت مشروع را بر بدن فرد اعمال کند یا حتی روابط خویشاوندی را تعلیق کند. 

   با این تفاسیر کمتر اختیاری روی بدن خودمان داریم و همین امر می‌تواند عذاب مقصر بودن را در فرد چاق هم کمتر کند.
نباید فراموش کرد که در جهان سرمایه‌داری، روح حاکم بر بدن انسان‌ها را شیوه تولید مستقر تعیین می‌کند. به این معنا که شیوه تولید حاکم، حاکم بر بدن انسان نیز هست. این شیوه مستقر تعیین می‌کند که ما چه بپوشیم، با بدن خود چگونه رفتار کنیم، از بدن خود چه انتظاری داشته باشیم و حتی شکل مطلوب بدن ما چه باشد. مثلا صنعت مد تا حد زیادی با کمک صنعت فیلمسازی معیارهای زیبایی را تعیین می‌کند و اینکه بدن ما در چه اشکالی زیباست. از آن سو صنعت پزشکی و داروسازی داروها یا شیوه‌های جراحی برای رسیدن به آن، بدن آرمانی را به ما می‌فروشد و از نظر فرهنگی آن را بدل به اجباری روانی می‌کند تا آنجا که چسب روی بینی عمل شده در جامعه ما می‌تواند نشانه تفاخر و تمایز باشد. به‌طور خلاصه می‌توان گفت که این نیروها در بدن ما در تفاهم و رقابتی قرار دارند و مجموعه‌ای از گسست‌ها و پیوست‌ها را شکل می‌دهند. به‌عنوان مثال دختر جوانی را درنظر بگیرید که برای پوشش بدن خود با چه تعارض‌ها و تضادهایی روبه‌رو است و برای تصمیم‌گیری در رابطه با پوشش چه ترکیب متفاوتی از تصمیم‌های فردی، خویشاوندی، دولتی و سرمایه‌دارانه را در بدن خود-خودآگاه یا ناخودآگاه، تلویحی یا آشکار- تجربه می‌کند! در جوامع پیچیده‌ای مثل ایران که تفاهم و تضاد این نیروها هنوز در مرحله‌گذار به سر می‌برد و به‌اصطلاح تعیین تکلیف نشده است، مالکیت بدن نیز مبهم و مه‌آلود است.

   اساسا ما چه بدنی را چاق می‌دانیم یا چه میزان از چربی در بدن را معادل چاقی می‌دانیم؟ چاقی در دنیای امروز پدیده‌ای مذموم به شمار می‌رود، این ویژگی چه تأثیری در زندگی اجتماعی و آینده ما خواهد داشت؟
بدن آنگونه که در نگاه اول به‌نظر می‌رسد، فقط مجموعه‌ای فیزیولوژیک از اعضا و جوارح نیست، بلکه مجموعه‌ای پیچیده و کلافی درهم پیچ از نیروهاست که در توازن یا تعارض با یکدیگر قرار دارند. برای تبیین مسئله چاقی می‌خواهم از مفهوم بدن اجتماعی کمک بگیرم. اینکه ما چه بدنی را چاق می‌دانیم به میزان زیادی به بدن اجتماعی ما مربوط است. اجازه بدهید برای روشن شدن موضوع چند مثال بزنم. بیماری آنورکسی یا لاغری مفرط ناشی از عدم‌میل به غذا یک بیماری روانی است که در میان دختران آفریقایی‌تبار آمریکایی بسیار کمتر از دختران سفیدپوست است زیرا در فرهنگ آفریقایی- آمریکایی‌ها زنان باید درشت‌اندام باشند و چاقی از نظر آنها جزو جاذبه‌های زنانه است. از آن سو، فرهنگی که پزشکی مدرن در جامعه در رابطه با سایز و اندازه‌های بدن ایجاد کرده است بسیار توانمند و مؤثر است. رابطه لاغری و سلامت که از سوی پزشکی مدرن ترویج می‌شود (فارغ از درستی یا نادرستی) به یکی از اصلی‌ترین معیارهای سایز و اندازه بدن تبدیل شده است. این گفتمان طب‌زده تا آنجا مؤثر است که سیاستمداران نئولیبرال در راستای کوچک‌سازی و خصوصی‌سازی دستگاه‌های دولتی از آن بهره می‌برند. مثلا می‌گویند «دستگاه فربه دولت باید لاغر شود» یا دولت باید «چربی‌سوزی» کند و یا «دولت با کم کردن وزن خود چابک‌تر خواهد شد». اما مهم‌ترین فراروایتی که اندازه‌های بدن را در جهان معاصر تعیین و مطلوب می‌کند، شیوه مستقر تولید سرمایه‌داری است. صنایع غذایی، صنعت مد و تولید لباس، صنعت محصولات زیبایی و ورزش و صد البته صنعت پزشکی زیبایی، سکتورها یا بخش‌هایی از اقتصاد سرمایه‌داری هستند که به‌صورت مستقیم با مسئله اندازه‌های بدن سروکار دارند. این بخش‌ها در ارتباط با یکدیگر مفاهیمی را به فرهنگ مستقر تزریق می‌کنند که اندازه‌های بدن را مطلوب‌سازی و تعیین می‌کند. زیبایی بدن معیارهایی می‌گیرد که هر یک از بخش‌های اقتصاد در آن مداخله می‌کنند یا از آن سود می‌برند. اگر از نظر صنعت مد بدن لاغر زیباست، خوراک‌های متناسب با لاغری فروخته می‌شود، باشگاه‌ها و روش‌های مختلف لاغر شدن سهم خود را از این بازار می‌گیرند، قرص‌ها و مکمل‌ها و روش‌های جراحی در راستای این هدف طراحی می‌شود و بازار آن گسترش می‌یابد. انگاره‌های مستقر نیز این روند را ترویج و توجیه می‌کنند و از پاسخ به این پرسش اساسی فرار می‌کنند که اگر این بخش‌های اقتصاد بر لاغری شهروندان مؤثر بودند چرا چاقی روند فزاینده‌ای در جوامع بشری دارد؟ در کنار این مسئله نباید فراموش کرد که صنعت مد نیز می‌تواند رویکردهای متفاوتی به‌خود بگیرد.

   به تازگی در راستای مبارزه با مدگرایی، مدل‌های چاق وارد بازار برندها شده‌اند. آیا این نوعی مبارزه است یا همچنان روی خط سلیقه بازار جلو می‌رویم؟
 اگر روزگاری در صنعت مد و زیبایی به گروه‌های اقلیت و دگرباشان توجهی نمی‌شد، هم‌اکنون این گروه‌های اقلیت نیز هدفی برای مصرف تشخیص داده می‌شوند و طراحی‌های جدید، سلیقه این افراد را دربر می‌گیرد. اندام گوشتی و توپر نیز یکی دیگر از اهداف صنعت مد است. اگر قرار است کالایی فروش کند چه بهتر که افراد بیشتری از آن استقبال و خود را با آن متعین کنند. همانطور که در پاسخ به سؤال اول گفتم، هم‌اکنون تعیین‌کننده‌ترین و اصلی‌ترین صاحب اختیار بدن ما جهان سرمایه است که می‌تواند ما را با خود هماهنگ کند یا تولید خود را با سلیقه‌های نوظهور تطبیق دهد. هر چه می‌کند البته یک اصل راهنما دارد: مصرفِ جهان‌شمول و سود بیشتر!

   تعریف افراد چاق نسبت به بدن خودشان معمولا وابسته به نگاه جامعه است. مثلا بعضی افراد اصلا خود را چاق نمی‌دانند درحالی‌که جامعه مدام در حال نهیب زدن به آنهاست که چاق هستند. چقدر از نگاهی که ما از خودمان داریم تحمیل نگاهی است که جامعه به باورهای ما تزریق کرده است؟
نگاه و نظر به چاقی از چند جانب صورت می‌گیرد. نگاه خرافه‌محور یا باورهای عامیانه نسبت به چاقی یکی از مهم‌ترین آنهاست؛ چرا که با گفتمان‌های راست‌گرای سیاسی و اقتصادی نیز پیوند می‌خورد. در این نگاه چاقی به‌دلیل بی‌ارادگی، تنبلی و سست عنصری فرد رخ می‌دهد. فرد در این نگاه در مرکز قرار دارد و تقصیر چاق شدن نیز بر عهده اوست. به این نگاه مقصر شمردن، قربانی گفته می‌شود. در این تحلیل دولت و جامعه و دیگر تعیین‌کننده‌های اقتصادی غایب هستند و مسئولیتی ندارند، برای همین گفتمان‌های راست‌گرا از آن سود می‌برند.
نگاه دوم، نگاه پزشکی‌زده به موضوع است. در این نگاه که پزشکان در جبهه آن قرار دارند، ژنتیک و روانشناسی عمده‌ترین روش‌های تحلیلی به شمار می‌آیند. پزشکان عموما به‌دنبال کدهای ژنتیک یا مغزی-روانی برای چاقی هستند. در این نگاه نوروترانسمیترها و کدهای ژنتیک تعیین‌کننده رفتار انسانی فرض می‌شوند. این روش‌های تحلیلی نه‌تنها عوامل اقتصادی و اجتماعی را نادیده می‌گیرند، بلکه حتی از تبیین آمارهای رو به گسترش چاقی در جهان ناتوان هستند. جالب این است که بدانید در آمریکای دهه1970 نیمی از جمعیت دارای اضافه وزن و 15درصد دچار چاقی بودند. امروزه دوسوم جمعیت دچار اضافه وزن و 30درصد جامعه آمریکا دچار چاقی هستند. اگر قرار بود که چاقی امری ژنتیک و خانوادگی باشد، چگونه می‌توان این آمار فزاینده را تببین کرد؟

   این گفتمان سیاسی-اقتصادی که گفتید چگونه درباره چاقی ممکن خواهد شد؟
نگاهی که مطالعات جدید آن را پشتیبانی می‌کند، نگرش اقتصاد سیاسی به چاقی است. در این نگاه هر چه نابرابری در جوامع افزایش پیدا کند، چاقی نیز همه‌گیرتر خواهد شد. هرچه نابرابری درآمدی در یک جامعه افزایش پیدا کند و فاصله فقیر و غنی بیشتر شود، چاقی نیز فراگیرتر است. در تحقیقات اخیر نشان داده شده که در ژاپن فقط4/2درصد بزرگسالان چاق هستند و در آمریکا 30درصد بزرگسالان. در میان کودکان هلندی (به‌عنوان کشوری که حداقل اختلاف درآمدی در آن وجود دارد) فقط 6/7درصد از کودکان 13تا 15ساله اضافه وزن دارند حال آنکه در ایالات متحده این میزان 1/25درصد است. آمارهای مقایسه‌ای بین کشورهای مختلف نیز نشان می‌دهد که ژاپن و کشورهای اسکاندیناوی (به‌عنوان کشورهایی با برابری بیشتر) نسبت به آمریکا و انگلستان از وضعیت بهتری برخوردار هستند و نسبت برابری با چاقی کاملا مشهود و قابل رصد است. چند دلیل برای این امر ذکر می‌شود؛ اول اینکه در کشورهای با نابرابری بالا، استرس افراد نیز زیاد است. استرس مادران به نوزدان منتقل می‌شود و بدن نوزادان را در وضعیت استرس دائمی قرار می‌دهد که در آن جذب کالری و ذخیره‌سازی فوری در دستور کار بدن قرار می‌گیرد. دوم اینکه هرچه نابرابری افزایش پیدا کند، ناامنی و احساس ناامنی نیز افزون‌تر می‌شود، به همین دلیل افراد در قاعده هرم دچار پرخوری عصبی یا رفتار «خوردن به‌خاطر آرامش» می‌شوند و با خوردن (به‌خصوص مواد قندی) استرس خود را کاهش می‌دهند. سومین مسئله در برخورداری (affordability)  از مواد مغذی خود را نشان می‌دهد. هر قدر افراد جامعه برابری بیشتری را تجربه کنند، دسترسی و برخورداری از مواد مغذی (چون پروتئین‌های حیوانی و گیاهی، مغزها و مواد غذایی با فیبر بالا) بیشتر خواهد بود. حال آنکه در جوامع با نابرابری بیشتر، افراد فرودست معده خود را با Junk Foods یا غذاهایی که سیری بدنی ایجاد می‌کنند و نه سیری سلولی، پر می‌کنند. مسئله بعدی این است که در جوامع طبقاتی، لایه‌های بالادست غذاهای بهتری می‌خورند و دسترسی بیشتری به روش‌های لاغری دارند، به راحتی می‌توانند از پس هزینه‌های باشگاه و ماساژ و  spa برآیند و از همه مهم‌تر از وقت فراغت (spare time) برای بهره‌مندی از این امکانات برخوردارند. لازم به ذکر است که جنسیت را نیز باید در متن این گرایش طبقاتی دید. زنان لایه‌های فرودست در همه جوامع مورد بررسی، بیشتر از مردان در معرض خطر چاقی قرار داشتند؛ دور باطلی که از تغذیه ناسالم شروع می‌شود و با نبود امکانات، پول و زمان تشدید می‌شود. به‌طور خلاصه می‌توان نتیجه گرفت که به‌عبارتی چاقی مسئله‌ای طبقاتی است، یعنی هرچه از هرم طبقاتی پایین‌تر بیاییم احتمال وقوع آن بیشتر می‌شود و امکان رهایی از آن نیز کمتر! 
 
   وضعیت ایران در این میان چگونه است؟
ایران به‌عنوان یکی از کشورهایی که نابرابری بالایی را تجربه می‌کند، از وضعیت خاص دیگری نیز رنج می‌برد و آن افزون‌تر بودن احساس نابرابری و بی‌عدالتی بر نابرابری اقتصادی است. از نظر انسان‌شناسان اتفاقا این احساس از خود مسئله پراهمیت‌تر و تعیین‌کننده‌تر است زیرا فرد را در استرس مداوم و ناامنی نهادینه شده قرار می‌دهد، یعنی بدن در وضعیتی قرار می‌گیرد که باید به‌طور مداوم برای روز مبادا ذخیره‌سازی کند.
این رخداد در متن وجود غذاهای ناسالم در اطراف ما تشدید می‌شود. کافی است در میانه روز وارد یک سوپرمارکت شوید و برای رفع گرسنگی اقدام کنید. تقریبا تمامی مواد موجود در سوپرمارکت‌ها مضر محسوب می‌شوند و جزو Junk Foods یا غذاهایی که سیری بدنی ایجاد می‌کنند و نه سیری سلولی، طبقه‌بندی می‌شوند؛ یعنی سرشار از قند و چربی و نمک هستند یا فرآوری شده و پر از مواد نگهدارنده و یا حتی مملو از مواد غیرمجاز چون آسپارتام! در تمام نقاط شهری می‌توان مغازه‌های فست‌فود را یافت که به ناسالم‌ترین شیوه‌ها، ناسالم‌ترین غذاها را طبخ و همراه نوشیدنی‌های قندی آن را سرو می‌کنند! میانگین مصرف سرانه شکر در کشور از سال 1384 تا سال 1394 تغییرات شگرفی را از سرگذرانده و از 24کیلوگرم به 33کیلوگرم در سال افزایش پیدا کرده است.

شیوه مستقر
نباید فراموش کرد که در جهان سرمایه‌داری، روح حاکم بر بدن انسان‌ها را شیوه تولید مستقر تعیین می‌کند. به این معنا که شیوه تولید حاکم، حاکم بر بدن انسان نیز هست. این شیوه مستقر تعیین می‌کند که ما چه بپوشیم، با بدن خود چگونه رفتار کنیم، از بدن خود چه انتظاری داشته باشیم و حتی شکل مطلوب بدن ما چه باشد

غذاهایی که سیری بدنی ایجاد می‌کنند
کافی است در میانه روز وارد یک سوپرمارکت شوید و برای رفع گرسنگی اقدام کنید. تقریبا تمامی مواد موجود در سوپرمارکت‌ها مضر محسوب می‌شوند و جزو Junk Foods یا غذاهایی که سیری بدنی ایجاد می‌کنند و نه سیری سلولی، طبقه‌بندی می‌شوند.

مصاحبه: نگار حسینخانی

منبع: روزنامه همشهری

 

چاپ

  • 1
  • 2